زندگیِ دور و بر ما

کلبه جدید "پاییز و بهار"

۱۵۴ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

نزدیکم بشی جیغ میزنم ... |‌ من باب عصبانیت

یا من فی الآفاق آیاته

ای آنکه در کرانه ها نشانه دارد

 

 

میدونی تازگی چه حالتی برام به وجود میاد؟‌ درد خط سیاهی میکشه روی دلم، تنگ میشه و درد میاد.

بعد از چند دقیقه؟‌ انگار مغزم روی اون ردِ درد، پاک کن میکشه. چند دقیقه بعدش میدونم ناراحتم. میدونم دلم یه سنگینی خاصی داره. اما یادم نمیاد برای چی. موضوعیت درد پاک شده. انگار رد مدادی که محکم کشیدی مونده باشه. بدون جوهر.

بعد از دردی که میکشم و نمیفهمم برای چی، کلافه میشم. به مغزم التماس میکنم یه مقدار جوهر بده بریزم روی اون رد درد. که یادم بیاد چی شده که نارحتم!

بعد که یادم اومد، گاهی حس میکنم انقدر مسخره و دور به نظر میاد که رهاش میکنم.

 

 

امروز از صبح اتفاقاتی افتاد که کلافه ام کرد. عصبانی ام کرد و غصه دارم. تا یکیش حل میشد و حالم خوب تر میشد بعدی اتفاق می افتاد.

امروز در همین حین که دارم کارای روزانه انجام میدم که به عهده من بود امروز ( ناهار داشتم میپختم) کتاب هم تو گوشیم میخوندم. مامان اومدن با خشم و غضب میگن بذار کنار اون گوشی رو. اه. گوشی برا مواقع بیکاریه.

میگم خب من دارم کاری که باید بکنم و میکنم. چه اشکالی وجود داره کنارش کتاب هم بخونم!؟

میگن واسه بیکاریه کتاب. مگه بیکاری الان؟!

میگم خب به کارم لطمه نمیزنه. نمیفهمم اصلا! چرا بذارمش کنار خب.

میگن کِی میخواید بزرگ شید شما؟؟‌وای. باورم نمیشه که یه نفر تو این سن انقد یه کتاب ( با تحقیری ترین لحنی که در خودش سراغ داره، کتاب رو تلفظ کرد) جذبش کنه. مگه بچه اید؟. اه. اعصاب آدمو به هم میریزید....

 

چرا واقعا؟! چرا؟!

اینکه من کتاب دوست دارم چرا باید اعصاب بقیه رو بهم بریزه؟! چرا بچگانه تلقی میشه؟‌

 

یا من از آشپزی بدم میاد... اصلا بدم بیاد! نمیفهمم چرا اینکه یه نفر به یه هنر علاقه ای نداشته باشه و بالاجبار بخواد انجامش بده باید برای بقیه سنگین بیاد!

قدیم به این هنر علاقه شدید داشتم! اینکه چطور به تنفر تبدیل شد نیازمند توجه عمیق روانشناسانه به اتفاقات گذشته است که بهش علاقه ای ندارم. که چی؟ یه چند بار دیگه حرص بخورم براش و آخرم شاید رفع نشه؟ آخر زمان بخواد حلش کنه؟!

اگه زمان میخواد حلش کنه دیگه غوطه زدن تو خاطرات ناخوشم رو رها کنم.

 

 

ازون طرف کارگزاری فارابی که برای بورس ثبت نام کردم... مزخرف به تمام معنا! هیچ سهمی رو نمیذاره بخرم. هرچی میخرم اولش از حساب کسر میشه و در عرض چند ساعت بهم برمیگرده. و پشتیبانی؟ احسنت! یه صندوق انتقادات گویا گذاشتن. پاسخ گو نیستند. برای صحبت با کارشناس هاشون هم باید چندین دقیقه منتظر باشی.

فکر کنید با اعصاب خوردی های دیگه ای که پیش اومده بود، این یکی و هی بهم میگفتن پیگیری کن! ولم کنین این یکی  و کجای دلم بذارم :/

 

و در این بین چندین چیز دیگه هم بود که حوصله بیانش نیست...

 

 

پی نوشت:

اگر اعصابتون در حد انفجار خورده و یه نفر اطرافتون هست که میدونید سوژه مناسبی برای درد و دل هاتون نیست، اما کس دیگه ای رو ندارید و حس میکنید به زور قیافه تون رو معمولی نگه داشتید و اگر چهره گویای درون بود از خشم به بنفش و خاکستری شدن میزدید، هرگز هرگز هرگز با اون فرد درد و دل نکنید. چون دلتون میخواد بعدش یه چک بهش بزنید انقدر که بیشتر اعصابتون و خرد میکنه. انتظار رفتار زورو ای و فوق کول، از اون هایی که واقعا جنتلمن و کول نیستن نداشته باشید! از من به شما نصیحت...

مرسی. اه

 

پی نوشت 2:

دقت کردم وقتی خیلی ناراحت و عصبانی باشم دلم میخواد هی به گوشیم نگاه نکنم. پیام ها رو هم جواب نمیدم و میزنم بره.

 

متن و نمیتونستم ننویسم بچه ها.

جای دیگه ای نداشتم. و دلم نمیخواست فوران کنم تو خونه!

مرسی که درکم میکنید. 

۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
پاییز

در حد حالتون چطوره؟ اینجا خوبه اوضاع و این حرفا...

یا من فی البر و البحر سبیله

ای آنکه در خشکی و دریا راه های اوست.

 

 

سلام :)

چندین وقت بود پست های این مدلی نمینوشتم براتون. دلم تنگ شده بود...

چالش کتابخوانی مرداد چند روزش رو نتونستم انجام بدم.

فکر میکنم تا اینجای کار 6 روز...یعنی 3 تا کتاب باید تموم میکردم و نکردم!

ان شاءالله تا فردا دیگه بتونم یه کتاب دیگه تموم کنم شرمنده خودم نشم :)))

 

اصلا میخونید معرفی هایی که میذارم رو ؟ :))

 

+ آقا برای جانماز های خونه عروس یه سری که خریدیم و اینا. بعد من تصمیم گرفتم چند تا شو خودم گلدوزی کنم. به نظرم هیجان انگیز تره.

یکیش رو دوختم فعلا. آستر هم زدم. دورش هم نوار دوختم :)

یکی دیگه هم میخواستم با تناژ آبی بدوزم.

 

 

+دیروز یه نقاشی ای که مدتها دلم میخواست بکشمش رو کشیدم. برای خواهرم بود. و بهش هدیه دادم. اون هم گفت که براش قاب درست میکنه و میزنه به اتاق دختر جانش...

 

 

+موهام به شدت خشک شده. آب رسان یا راهکاری به ذهنتون میرسه لطف بفرمویید بگید. راهکار رو میدونم میتونستم از گوگل سرچ کنم بچه ها :)) اما دلم میخواد راهکار هایی که خودتون امتحان کردید و بشنوم و امتحان کنم.

 

 

+لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

 

(25 مرداد 99)

 

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پاییز

چالش 30 روز شکرگذاری

یا من ینقذ الغرقی

ای آنکه نجات دهد غرقه ها را 

 

چالش رو " فاطمه" شروع کرده.

چند وقتی بود من هم به اینکه دوباره این کار رو شروع کنم فکر میکردم. اما موقعیتش نشوه بود. 

حالا میریم ان شاء الله برای 30 روز شکر گذاری... 

 

 

نامبِر یک : 14 خرداد99
به خاطر سخنرانی فوق العاده ی حضرت آقا

 

نامبِر دو: 15خرداد 99
لباسی که خریدم و ازش راضی بودم و قشنگه

 

نامبِر سه: 16 خرداد 99

پنکه، تقریبا تموم شدن کار تفسیر، شروع کار مقاله ام.

 

نامبِر 4 : 17 خرداد 99

تموم شدن آزمون و مصاحبه نخبگان

 

نامبِر 5 : 18 خرداد

پیروزی گردی و عکس گرفتن از وسایل برای ف.سین، درمورد نارحتی هام صحبت کردن راحت و بدون سانسور کردن خودم

 

نامبِر 6 : 19 خرداد

برنامه ریزی کردن ف.سین و پیام امروزش. سیسمونی خواهر زاده

 

نامبِر 7: 20 خرداد

دندون پزشکی که یک بار حرفاش استرس شدید بهم وارد نکرد + موتور سواری یه قسمت خنک شهر

 

نامبِر 8: 21 خرداد

کنسل شدن امتحان اصول و اینکه استاد به خاطر شرایط قرنطینه، به هممون 5 نمره میان ترم و داد

 

نامبِر 9: 22 خرداد

خبر خوشی که درمورد دوست کودکی شنیدم+ خنده های نصفه شبی با پرتو + متنی که درمورد جرج کلوید نوشتم

 

نامبِر 10: 23 خرداد

تموم شدن تطبیق کل این ترم نحو

 

نامبِر11: 24 خرداد

همون روزش ننوشتم، الان اصلا یادم نمیاد :/

 

نامبِر 12: 25خرداد

درست کردن یکی از دندونام، و اینکه جزء معدود دفعاتی بود که از بودن تو دندونپزشکی داشتم لذت میبردم (دکترش خیلی کاربلد و خوب بود و جوری برخورد کرده بود که نترسم)

 

نامبِر 13: 26خرداد

سوال آخر امتحان که به شکل معجزه گونه ای درست نوشتمش.

 

نامبِر 14: 27 خرداد

با wordup لغات زبان و کار کردن. 

 

نامبِر 15: 28 خرداد

با حنا هندی طرح حنا کشیدم، و برام طرح حنا کشید... 

 

نامبِر 16: 29 خرداد

متوجه شدم این ماه 31 روزه است و امتحانم یه روز دیرتر از وقتی که فکر میکردم برگزار میشه:)) 

 

نامبِر 17: 30 خرداد :

دایی اینا که اومدن خونه مون و بعد مدتها دیدیمشون.

 

نامبِر 18: 31 خرداد

صحبت کردن لذت بخش با خواهرهام

 

نامبِر 19: اول تیر

یک روز تلاش بدون استراحت های زیاد با وقت های تلف شده کم

 

نامبِر 20: 2 تیر

با حس خوب بلد بودن درسا، رفتن سر امتحان، جشن روز دختر ا. ا، تماس تصویری با الی

 

نامبِر 21: 3 تیر

صحبت تلفنی بامزه با خاله همسرم، مهمونی خونه آبجی بزرگه. طعم کاکائو. مسجد نزدیک خونه آبجی اینا

 

نامبِر 22 :4 تیر

معدل خوب پرتو 

 

نامبِر 23: 5 تیر

ناهار خوشمزه، بسته پستی کتابی که از سوره مهر سفارش داده بودم

 

نامبِر 24: 6 تیر

چت نصفه شبی با الهه و بلند بلند خندیدن

 

نامبِر 25: 7تیر

نماز صبح به موقع

 

نامبِر 26: 8 تیر

زودتر تموم کردن خوندن اولین دور درسی ک امتحان داشتم فردا

 

نامبِر 27: 9تیر

دوره لذت بخش و خواب جذاب سر صبحی+ استوری هایی که امروز گذاشتم و پیاده روی+ لباس زرد + مهمونی بعد از ظهری چایی با آبجی اینا

 

نامبِر 28: 10 تیر

تصمیم های جدید با ف. سین + انجام دادن کلی کار که فکر میکردم بیشتر طول بکشه

 

نامبِر 29: 11 تیر

دو تا از نمره ها اومد و واقعا خوشحال کننده بود

 

نامبِر 30: 12 تیر

برگشتن مامان اینا از سفر

 

نامبِر 31: 13 تیر

مهمونی خونه خاله همسرم. 

 

نامبِر 32: 14 تیر

با بچه ها دور استاد کاف ایستاده بودیم با فاصله های 2 متری، صحبت میکردیم. + تموم کردن دوتا از کتابایی که چندین روز بود داشتم میخوندمشون.

 

نامبِر33: 18تیر

تموم شدن امتحانا :)) + سوالهایی که خدا کمک کرد درست نوشتم

 

 

خداروشکر که 33 روز تونستم این چالش و بنویسم....دوستش داشتم. و لذت بخش بود

۱۶ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
پاییز

جوین جوین جوین .... :)))

یا مَن اَضحک و اَبکی

( ای آنکه میخنداند و میگریاند.)

 

 

1: یه موضوع خنده داری که این روزا دارم بهش توجه میکنم، اینه که صبحای امتحان که دارم آماده میشم برم تا حوزه و تو راهم، هردفعه یه آهنگ و ریتمی تو ذهنم تکرار میشه.

اون بار پشت هم تکرار میشد :« ای یار بکش دستم، آنجا که تو آنجایی.»

امروزهم یه چیز بامزه ای تکرار میشد که الان یادم نیست. چون به صورت مسخره ای داره تو ذهنم تکرار میشه :« جوین ها و سلامتی / گرجی شور هر رفاقتی ...جوین بخور ببین، خوشمزگی ینی همییییین »

 

 

2: چه خسته ام.

 

3: کاش نمره ها رو بذارن. اون روز داشتم فکر میکردم چقدر این ترمم با ترم ای قبلم متفاوته. اون موقع برای 19.5 شدن غصه میخوردم الان برای قبول شدن دارم ذوق میکنم. چقدر بد بود از نظر درسی این ترم برای من.

 

 

4: به شدت دلم یه مسجدی رو میخواد که دلم توش قرار بگیره و اعتکاف گونه ، طولانی بنشینم توش. حالا نه به معنی واقعی اعتکاف، منظورم اینه که بتونم به کاشی کاری ها و آیینه رنگی ها و بازتاب نور تو آیینه هاش نگاه کنم، بدون اینکه بخوام سریع برسم به مقصد بعد و بخوام برم بیرون از مسجد. بعد هی فکر کنم. 

هی فکر کنم.

بعد یه دعای لطیف با حس معنوی بالا هم بخونن. آخ چقدر لذت بخشه این تصور برام.

 

 

5: این سال، تا الانش، تو تموم برنامه ریزی های سالانه ام عقبم. تو مقدار کتابی که باید میخوندم، برنامه های ماهانه ای که مادی و معنوی ریخته بودم برا خودم.

ینی کلا امسال تا الانش من همش عقبم :/

 

 

6: اگه گفتید امروز چی شد؟!؟!؟

از نمایشگاه مجازی سوره مهر، « ارتداد» و یه کتاب کودکانه سفارش داده بودم. امروز رسید.

نمیتونم توصیف کنم چقدر هیجان زده شدم وقتی بسته رو باز کردم و دیدم به عنوان هدیه سوره مهر، یه دفترچه خوشگل گذاشتن توش.

خیلی خوب بود.

البته هنوز کتابارو شروع نمیکنم. امشب میخوام کوئوت و شروع کنم. جلد دوم، قسمت دوم.

 

 

7: یه برنامه خیلی خوب داشتم برا امشب که انجامش ندادم هنوز و ساعت داره 1 میشه. ممکنه دعا کنین برسم انجامش بدم؟

 

8: شب جمعه، خوندن سوره جمعه مستحبه. یه آقایی تو اینستاگرام هر شب جمعه استوری میکنه سوره رو. به نظرم کارش کار قشنگیه و فرهنگ سازی خوبی هم صورت میگیره. ینی اگر فرد همه شب جمعه ها خونده باشه، کم کم عادت میکنه. و روتین خیلی خوبیه

 

 

9: تا درمورد برنامههام برای شب، یا فردا فکر میکنم خوابم میگیره :/ چرا واقعا :/ الانم خوابم میاد.... برنامه ریزی دونم خرابه :/

 

 

شبتون پرازیاد خدا. علی علی

 

(5تیر 99 . پاییز)

 

پی نوشت: من باب اینکه هنوز جوین به شکل مسخره ای تو ذهنم داره تکرار میشه، مجبور شدم تیتر رو اینطوری انتخاب کنم.

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
پاییز

بیاید اینجا عزیزانم:) میخوام از تجربه های عصب کشی بگم.

یا من یَشفی المَرضی

ای آنکه شفا دهد بیماران را

 

پریروز بالاخره رفتم دندون پزشکی. و اون دندونی که بیشتر از همه خراب بود و عصب کشی کردم.

این دکتری که رفته بودم پیشش، بین جاهای دیگه ای که رفتیم هم هزینه اش بیشتر بود. اما کسی بود که کارها رو خیلی زود انجام میداد. کارش عالی بود. فرز و کاربلد...

و چون یکی از دوستانم معرفیش کرده بود، و از موادی که توی دندون به کار میبرد راضی بودن، از مواد هم یه تعریفی شنیده بودم . همه این موارد بود که من رفتم این دندون پزشکی.

عصب کشی دو کاناله، خیلی جاها تو یه جلسه تموم نمیشه بچه ها.

ترمیم، عصب کشی ، پر کردن و...

 

خب. بریم سراغ سایر تجربه هاش :

 

اول: فکر میکنم اگر وقتی میخواید برید پیش دندون پزشک، بالم لب بزنین بهتر از این باشه که هیچی نزنین. چون لبتون خیلی خشک میشه و شاید اذیتتون کنه

 

دوم: عصب کشی، وقتی بی حسی ای که به لثه تون تزریق کردن تموم بشه، درد داره. دردش خیلی شدید نیست. ولی کلافه کننده است. حس میکنین یه سری دیگه از دندوناتون هم خرابه. حس میکنین تو سرتون اکو میشه و حواستون و پرت میکنه. اما دردش، با قرض های ضد درد ( که احتمالا دکتر معالج تون خودش براتون تجویز میکنه) آروم میشه.

من از دو روز پیش تا الان، 4 تا ایبو پروفن خوردم. درد رو حدودا یک ربع تا نیم ساعت بعد خوردنش، آروم میکنه ( البته میدونین که برای افراد مختلف، تاثیری که میذاره متفاوته)

اما از اونطرف، آدم و شل و بی حال میکنه. من به شدت خوااابم میگرفت. و خوابیدن برام واقعا لذت بخش بود :)) ازون خواب هایی نبود که بیدار میشدم حس بدی داشتم. کلی هم خواب میدیدم. دیگه نمیدونم خواب راحت و خواب دیدن هم از عوارض جانبی ایبوپروفنه یا واسه شرایطیه که توش واقع شدم :))) منطقی تره که به خاطر شرایط خودم باشه

 

سوم: وقتی دندون رو پر میکنن ممکنه بین دندون پر شده و دندون های کناری هم مواد وجود داشته باشه. تا چند روز اول، نخ دندون که میکشید بین دندونتون باز میشه. نگران نباشید.

 

چهارم: اگر خیلی جای پر شده اش اذیت میکنه که زنگ میزنین از دکترتون میپرسید چه کنین. ولی اگر فقط یه مقدار احساس اضافی بودنش رو داشتید اشکالی نداره. به مرور زمان عادت میکنین و اون هم با توجه به دندونتون یکم تنظیم میشه.

ینی مثلا یکم سابیده میشه با توجه به جویدن غذا با اون دندون و...

 

پنجم: بعد که پرش کردید، حواستون بهش باشه. باهاش چیزای سفت نخورید. زودتر از دندون معمولی میشکنه.

 

ششم: درسته دندون پزشکی چیز لذت بخشی نیست برای خیلی هامون. یا میترسیم، اما حواستون باشه، وقتی دندونتون درد میگیره، حالتش خطرناکه. ینی یا به عصب رسیده یا نزدیک عصبه. پس حتما در اولین فرصتی که براتون مقدور بود برید دکتر بچه ها :( اگر نرید کار بیخ پیدا میکنه و امکانش هست مجبور شید اون دندون رو بکشید. و این واقعا دردناکه :(

بعد که کشیدینش بهترین تایم ایمپلنت کردن، تا شیش ماه بعده ( برای افراد مختلف متفاوته. بعضی ها به چهار ماه که میرسن لثه شون آمادگی پذیرش ایمپلنت رو داره. بعضی ها 6 ماه ... و شاید بیشتر و کمتر. تشخیصش با دکترتونه. ) اگر از تایم مناسب لثه و دندون خودتون بگذره، برای ایمپلنتش مجبور میشن جراحی کنن لثه رو. و تایم درمانتون بیشتر میشه . هزینه اش هم!

کلا سعی کنین کار به اینجاها نرسه! درد که گرفت پولتونو جمع کنین برید دندون پزشکی :)) هزینه عصب کشی، با جاهایی که ما رفتیم، نهایتش حدود 1 میلیون و نیم بود. قیمت های کمتر هم حتما میتونین پیدا کنین. امااا. ایمپلنت کمترین قیمتی که شنیدم حدود 3 میلیون و خورده ای بود.

و اینکه مسلما دندون خودتون بهتره :)

 

هفتم: اگر تا حالا آمپول دندون پزشکی رو تجربه نکردید، و ازش میترسید، بهتون میگم که این دکتری که من رفتم حتی اون آمپولش هم درد نداشت :)) ینی ممکنه طرف انقد بلده کار باشه که دردتون نیاد. اگر هم نباشه، یه درد حدود 5، 6 ثانیه ای داره به نظرم. ( ثانیه اش رو مطمئن نیستم. اما زیاد نیست. )

 

هشتم: گاهی دندونمون خرابه، اما به عصب نرسیده. به خاطر همین دردی حس نمیکنیم.

خرابی های سطحی، با دقیق مسواک کشیدن و نخ دندون کشیدن و اینها خوب میشه :) اما اگر خیلی سطحی نباشه و فقط به عصب نرسیده باشه، درمانش هزینه کمتری داره. خلاصه حواستون به دندوناتون باشه و هرچند وقت یه بار برید جلو آیینه نگاهشون کنین .

 

نهم: برای بچه هایی که ارتودنسی دارن، یا میخوان ارتودنسی کنن :

میدونین یکی از علت های گرفتاری الان من و خراب شدن دندونام چی بوده؟ بهداشت ضعیف دندونام تو زمان ارتودنستی... میدونین چند سال پیش ارتودنسی مو باز کردم؟ حدود 5، 6 سال پیش!! و تازه دارم خرابی هاشو میبینم.

موقعی که ارتودنسی دارید، درسته دندوناتون ( مخصوصا وقتی تازه دکتر سفت تر کرده و تازه ویزیت شدید) درد میکنه. اما باز حواستون بهش باشه. به هر زحمتی شده بهداشت دهان و دندانتون و تو اون زمان در سطح بالایی نگه دارید.

از خواهرتون بشنوید بچه ها. واقعا اگه برمیگشتم عقب، بهتر مراقبشون میبودم.

هی مسواک بزنین. بعد هر غذا. میدونین چرا؟ چون ممکنه با یک بار مسواک، یه جاهایی از دندونتون خوب تمیز نشده باشه. و دفعه های بعد اونها هم تمیز شه. از نخ دندون هم غافل نشید.

 

 

ببخشید خیلی طولانی شد :)

شبتون پرازیاد خدا. علی علی

 

 

پی نوشت:

اسم این پست، انتخاب شده نبود بچه ها :)) الله اکبر. خیلی جالبه که اسم ها انقدر متناسب با پست هام میشه.

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
پاییز

هشتگِ فکر و برنامه های چند روز آینده

یا مَن یُنجی الهلکی

ای که نجات دهد هلاک شدگان را...

 

 

وای بچه ها :) نگاه کنید اسم این پست رو.

هلاک « شدگان» را...

نه کسانی که در آستانه هلاک شدن هستند...

میدونین دارم به چی فکر میکنم؟ اینکه قرار نیست زندگی راحت باشه. ممکنه توش به حدی برسیم که هلاک شیم. غصه بخوریم، بلا سرمون بیاد

اما توی همه اینها همچنان خدا پناه ماست.

 

هشتگِ زیبایی تمام :)

 

 

+کارها به شدت قاطی پاتی شدن. دیگه برنامه ریزی هم نمیکنم حتی. میذارم واسه خودش بگذره. هر وقت به هرجا رسیدم کاری که دم دستمه رو انجام میدم.

بعد از گشتن های بسیار، دیروز دو تا وقت دندون پزشکی گرفتیم.

هر دندون فک کنم کمِ کم یه تومن در بیاد.

و واقعا زیاده

و من داشتم غصه افرادی رو میخوردم که واقعا نیازمندن...

ما که خانواده های معمولی هستیم، بهمون فشار میاد. اون بندگان خدا که چندین برابر...

تازه بعد از تحمل فشار، شاید نتونن هیچ کاری هم بکنن.

 

 

+بعد از غصه خوردن بسیار برای اینکه دندون هام خراب میشه با اینکه حواسم به بهداشتش هست، و بارها خود مقصر پنداری شدید و حرص خوردن به تبعش، به این نتیجه رسیدم که دندون، خیلی به جنسش بستگی داره. اینکه جنس دندون من اینطوریه، مقصرش من نیستم. این ژنتیک منه!

من الان دیگه حتی سعی میکنم نوشابه هم نخورم.

مسواک و نخ دندون و...

باز خراب میشه.

و خراب شدنش خطرناکه چون لثه هام ضعیفه.

خب در نهایت؟ من نباید انقد خودمو تحقیر کنم و مقصر بدونم که بعد حتی جون برای تلاش برای درست کردنشون هم نداشته باشم.

 

هشتگِ حرف های من با خودم، که کاش تو حیطه عمل هم همین طوری بشم.

 

 

+یادتونه گفتم کار مقاله مو شروع کردم؟! ( تو شکرگذاری هام بود)

اون روز که باید میرفتم برای تایید موضوع و هندسه پژوهشی، دقیقا همون رووووز، مصاحبه داشتم.

و انقدر بی نظم بودن که مصاحبه رو خیلی دیر انجام دادن و نرسیدم به قرارم با استاد.

حالام که به استاد پیام میدم چه زمانی وقت دارید تماس بگیرم سیر کارهایی که کردم رو بگم، جوابمو نمیده.

 

هشتگِ متنفرم از یهو متوقف شدن کارهام، وقتی با سرعت و انگیزه شروعشون کرده بودم

 

 

+ساعت 5 امتحان دارم. میان ترم هنوز :/

چند قسمت کرده بود استاده میان ترم هامونو که راحت باشیم

بعد بیست و ششم ترمِ ی درس دیگه رو دارم.

بله درسته! دقیقا 5 روز دیگه!

به نظرم امتحان امروز حدودا تا 6 تمومه.

بعد هم امروزمو همچنان اختصاص بدم به همین درس که اون قسمت های دیگه ای که صوتش رو یک بار هم گوش ندادم گوش بدم. حداقل دو قسمت دیگه هم اینجوری گوش میدم و واسه امتحان ترم یکم راحت تر میشم.

چی شد این ترم واقعا! یه دختر که نمیرسه کارهاشو انجام بده و دائم امروز و فردا میکنه... اه

 

هشتگِ نه به تسویف

 

 

+وسط این درس ها و همه چیز های دیگه میدونین وقت دندون من کیه؟! 25 ام.

4 روز دیگه

روز قبل از اولین امتحان ترم.

 

هشتگِ اه. ولم کنین اصا/....

 

 

علی علی

 

 

پی نوشت: خدای جانِ ما... من در آستانه غرقم، دستم و بگیر خلاصه.

تویی که « هلاکِ» تمام ها رو هم نجات میدی...

ممنون :)

۱۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
پاییز

آزمون و امتحان ها و پرتو

یا مَن یَکشِف البَلوی

ای آنکه برطرف کند بلا را

 

 

 

 

دیروز برای انجام یه سری کارها رفتیم بیرون، باورتون نمیشه که تا 11 شب طول کشید...

واسه نماز مغرب رفتیم یه مسجدی که تو ولیعصر ( عجل الله تعالی فرجه) پیدا کردیم.

چقد من دلم برا مسجد تنگ شده بود....

و چقد مسجد قشنگ و مهربونی بود.

این نمازخونه خانم ها بود. میتونستیم به محراب دست بزنیم حتی... و آیه بالای محراب :) 

 

 

+شنبه یه آزمون علمی دارم

بعد قراره به صورت تماس تصویری باشه. تو نرم افزار اسکایپ.

امروز خانومی که مسئولمون بود تماس آزمایشی گرفته بود نکات و بگه بهمون و اینها...

داشت میگفت :« خلاصه حواستون باشه یه جای خلوت تر باشید که تو تصویر افراد دیگه نیفتن...»

همون لحظه مادربزرگم اومد تو تصویر، گفت:« ببینم خاله رو...»

وای...

انقدر خندم گرفت.

بعد خانومه هم خندید و گفت خلاصه فردا حواستون باشه.

 

زنگ زدم به مریم تعریف کردم ، خندیدیم کلی، قطع کردم زنگ زدن به مریم. دقیقا واسه اون هم وسط تماس تصویریش مامانش داد زده بود :« مرییییم؟ تلفنتو جواب بده احسان باهات کار داره.»

 

 

+ محدوده ای که شنبه امتحان داریم و اصلا نخوندم.

امروز امتحان اصول داشتیم که دقیقه نود و یک ، تو وقت اضافه تمومش کردم.

رفتم به استاد میگم استاد من ده دیقه دیر تر بدم؟!

استاد که اصلا آف شده بود. خودم ده دیقه بعد امتحانو شروع کردم. ماشالا اننننقدم سوال داده بود فقط یک ساعت نوشتنش طول کشید...

 

+ کلی پشه خورده من و پرتو رو.

امروز به شوخی نیشکونش گرفتم( نگران نباشید در صورت عادی خواهر مهربونی ام...)

میگه نکن اینجوری، حساسه... بهش دست میزنی همه جاهای دیگه هم میگن من من....»

 

+ داشتم کامنت هاشو تایید میکردم. نشسته کنارم کل جواب ها رو همزمان باهام میخونه. بعد تازه جوابم میده بهم. همزمان هم میخنده :))

بعد میگم خب دیگه نرو جوابشو تو وب خودت ببینی...

میگه نههه. اونجا هم مخونمش دوباره :)))

 

#خواهر_دیوانه

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
پاییز

بوی تابستانِ از راه رسیده... یکم زودتر فقط :))

یا من قدر فهدی

 

 

امروز گفتم مهربانی کنم، یه شربت خاکشیر درست کنم برا بابا و همسر، از بیرون میان داخل خونه بدیم بهشون گرمای بیرون و یکم جبران کنه

اول گفتم تو لیوان درست کنم. یه مقدار خاکشیر ریختم. گلاب و عرق نعناع و لیمو و شکر...

نگو گلابش زیاد شد... لیموش هم. تلخ و ترش بود. یه چیزی شده بود اصا :)))

یکی نیست بگه دختر تو که تجربه شو داری میدونی تو لیوان درست کردن، سخت تره از تو پارچ درست کردن. مقیاس زیاد تر و درست کردن راحت تره برات :))

هیچی ...آخرش گفتم بریزم تو پارچ. تنظیمشون کنم.

 

ریختم تو پارچ. بعد کمبود شکرشو اومدم جبران کنم. یه قسمت از شکر ریخت رو اپن. چون آب هم ریخته بودم و اینها دستم خورد به شکر ها، نوچ شد...

خلاصه. کلی خرابکاری کردم آخرش به جای یکی دو لیوان، حدود یه پارچ شربت درست کردم :))

 

بعد بگم براتون این تصمیم چقدر یهویی بود :

از خواب بیدار شدم. رفتم سراغ صبحانه. بعد گفتم خب یه شربت درست کنم بعد صبحانه بخورم :)))

خود شربت درست کردنه کلی طول کشید.

بعدم بابا اومدن، یه فایلی رو گفتن برم پرینت بگیرم.

 

و حدس میزنین چی شد؟!

اوه بله دقیقا! پرینتر یادش اومد چون من گشنمه، و دلم میخواد زودتر برم ، باید جوهر نداشته باشه...

بعد رفتم تا این جوهرشو شارژ کنم. خداروشکر فقط زردش شارژ میخواست و بقیه اش داشت...

 

خلاصه...چگونه محیط خود را با کارهای ما تنظیم میکند و بیشتر و بیشتر خرابکاری میکنیم :))

 

 

 

+کلید واژه های تابستان چی ها هستن که از الان که بهاره هنوز، توی زندگی جاری شدن؟

 

پنکه / پشه / بوی پوشال کولر آبی/ امتحانا / گرمی آفتاب / هندوانه

 

 

بریم بلکه یکم درس بخونیم..

دعا کنین منو بچه ها...

 

علی علی

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پاییز

بازگشت بعد مدتها، با خاطره بولینگ

یا من خلق فسوی

ای که آفرید و تسویه کرد

 

سلاااام :)

بعد مدتها اومدم :)

البته تقریبا روزی چند مرتبه سر میزدم ها. اما کوتاه. در حد چک کردن پنل با موبایل

 

از قرنطینگاری، هنوز : بعد از تاریکی/ وسواس/ انتخاب عکاس رو نذاشتم...

خیلی هاتون دیگه تا الان تمومش کردین احتمالا

این اواخرش انقد جای نورا خالی بود دست و دلم به آپلود عکسایی که گرفته بودم نمیرفت. بعدش که میخواستم بذارم، کامپیوتری که عکسا رو روش خالی کنم و بذارم نبود...

 

 

امتحانا داره میرسه و کارهام به شدت در هم پیچیده شده. به خاطر فشردگی شون کلافه میشم و همچنان یه سری شون رو از دست میدم.

یه مقاله پژوهشی تا 30 تیر باید بدیم. که حس میکنم نمیتونم و دلم میخواد برم کنسلش کنم این واحدو حذفش کنم...

 

دیروووز اگه گفتید رفته بودیم کجا!؟

یه جای جدید و جذاب...

بولینگ....

من و همسر، دوست همسر و خانومش.

یه دست بازی کردیم. من اولین بار بود که بولینگ بازی میکردم کلا. همسرمم اولین بار بود. اما دوستش اینا فک کنم 4 یا پنجمین بار بود میومدن.

 

توضیح بدم برا کسایی که مثل خودم زیاد آشنا نیستن باهاش:

بازی 10 ست بود. ما 4 نفری بازی میکردیم. هر دور میتونستیم دو بار این توپ سنگینا رو به سمت اون بیلبیلک هایی که اون طرف زمینه بندازه ( البته به شدت  و سرعت قل بده نه اینکه پرتابش کنه :)).. )

 

حدس میزنین در آخر همه دور ها کی برنده شد!؟

آفرییین... من!

خیلی چسبید. هرچند چون ناخونام بلند بود، ناخون انگشت انگشتری دست راستم شکست.

 

بلیت این جایی که ما رفتیم، گیمی 30 تومن بود. جاهای دیگه رو نمیدونم.

 

 

 

با این افکته این عکسمون خیلی خوشگل شده :)) عاشقش شدم... انگار دو تا سیاره دستمونه... انگار تو آسمونیم...

 

 

سه تا عکس :چشم ها/ گل ها/ بوکه قرنطینگاری رو گذاشتم...اون ها رو هم ببینین :)

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
پاییز

ای عشق تو شب چراغ امید... | از باب خاطرات ، با بیانِ دیگر

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
پاییز