زندگیِ دور و بر ما

کلبه جدید "پاییز و بهار"

۱۵۴ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

ما را همه شب دیر میبرد خواب

یا سمیع 

 

آقا ساعت 3:13شده و من تازه دارم تلاش میکنم بخوابم.

و فردا ساعت 7 صبح کلاس دارم :/

 

به خاطر یه سری کارها امروز کارهای خونه ام خیلی بیشتر شده بود. ظرف ها که رسما یه کپه بزرگ بود :))

بعد تموم شدن ظرفا رفتم دم گاز روغنی شده ام وایسادم به گازم میگم :" دیدی امروز ظرفا چقد زیاد بود دیگه. تو خودت تمیز شو لااقل قوت قلبی بشه برام"

اما نشد متاسفانه :))

 

 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پاییز

فرجه بین دو ترم

یا من الیه یلجأ المتحیرون

ای که سرگردانان به درگاهش پناهنده اند

 

سلاااااام

وای انگار خیلی وقته که نیستم. چقدر دلم برای پست نوشتن تنگ شده. خب! این پست شامل چند بخشه. اگر حوصله خوندن همشو ندارید برید قسمتی که دوست دارید رو بخونین فقط.

اول: حال و احوال این مدت من

دوم: معرفی کتاب لبنان زدگی

سوم: نظر برای سینمایی روح (sousl )

چهارم: معرفی و نظر برای سریال کره ای « سقوط بر روی عشق»

 

 

اول:

آقا امتحانات این ترم ما، اول بهمن تموم شد. روز قبل تموم شدن امتحانا من نشستم یه لیست از کارایی که تصمیم داشتم تو فرجه بین دو ترم انجام بدم تهیه کردم. یه هفته فرجه داشتیم.

تو همین یه هفته روح رو دیدم. سقوط بر روی عشق رو تموم کردم. چند تا کار دیگه لیستم و انجام دادم. بعد واسه مقاله پایانی و مکافات هایی که سرش کشیدم و یه سری شو اینجا براتون گفتم، مجبور شدم چندین بار با واحد آموزش مون تماس بگیرم. بعد با پژوهش. آخرم حضوری رفتم که چشم تو چشم شم باهاشون و بگم :« واقعا؟! شوخی نمیکنین؟ انقد مسخره اید که حذف منو تایید نمیکنین و میخواید برام صفر بذارید؟!»

که خب حضوری خوب برخورد کردن حدودا :)) کار به اینجاها نکشید و مقاله رو برام حذف کردن.

و اونوقت چی؟!

ترم بعد نمیتونم مقاله دومم رو بدم. چون مقاله 1 پیش نیازه. و قشنگ حداقل اقلش یک ترم عقب افتادم!! شت هایتان را روانه کنید :/

اما خب خداروشکر حذفش درست شد و واسم صفر رد نکردن. و معدلم بالای 19 شد.

و بعد از این قضایا، در حالی که باید یک روز مونده میبود تا پایان فرجه رفتم دوباره برنامه تاریخی ترم جدید رو دانلود کردم. ببینم ترم کی شروع میشه و اینا.

و متوجه شدم که یا من اشتباه دیده بودم یا برنامه رو ویرایش کردن. و حدود یک هفته دیگه وقت دارم :)) دیگه خوشحالیم و نگم براتون :))

حالا اون برنامه ریزی ام که تقریبا تموم شده. میتونم واسه این یه هفته یه برنامه ریزی جدید بکنم!

 

 

دوم:

این کتاب خیلی کوتاهه. خاطرات سید حسین مرکبی از سفرش به لبنان

دید خوبی میداد به لبنان و با اینکه خیلی لبنان رو دوست داشتم اما انقدر درموردش اطلاعات نداشتم. حالا نمیدونم برای کسی که یه سری اطلاعات از قبل داره، کتاب چطور خواهد بود. برای من مفید بود .

اما یه جاهاییش به شدت حس شعاری بودن داشتم. مثلا میخواست بره مزار شهدا، تااا یادواره رو میدید میییزد زیر گریه خفن ناک و به حد بی حال شدن. در حالی که قبلش برای مخاطب کتاب هیچ آمادگی ذهنی ای ایجاد نکرده بود که قلبش آماده باشه و با نویسنده حس همذات پنداری کنه. حس میکردم دارم گریه هایی صرفا احساسی رو میخونم. درحالی که میتونست کمی پشتوانه فکری این تأثر عمیقش رو برامون بگه تا باهاش همراه شیم.

و اینکه من عاشق خانواده امام موسی صدرم :) مهربان دوست داشتنی:) توجه گر های حامی...آخ...

و سید حسن نصرالله عزیزِ عزیزم...

نویسنده دید بسیااار انتقادی به ایران داره. که خب منم انتقاداتشو یه جاهایی قبول داشتم. اما گاهی انقدر لحنش تند میشد آدم ناخواسته دلش میخواست مقابلش موضع بگیره.

یه حالت دانای کل و اوف من چقد اطلاعاتم بالاست داشت. خصوصا اوایل کتاب. خوشم نمیومد. اما هرچی بیشتر به وسط کتاب نزدیک میشدیم اطلاعات مفیدی که درباره لبنان پیدا میکنیم بیشتر میشه و خب یه لذتی داره که از انتقاد هاش میشه چشم پوشید.

در کل 98 صفحه است و خوندنش احتمالا خیلی وقت زیادی نگیره ازتون. من از طاقچه خریدم کتاب رو .

 

 

سوم:

به حدی که بقیه میگفتن شگفت انگیزه، برای من نبود. هرچند جذاب بود. اما خب اونجور که از اینساید اوت لذت بردم از روح نبردم.

اون حسی که وقتی به چیزی که همیشه آرزومونه میرسیم میبینیم اونجور که فکر میکنیم هم خاص نیست،  خیلی برام ملموس بود :)

 

 

چهارم:

 

https://static.cdn.asset.filimo.com/flmt/mov_srl_31066_925-b.jpg

با بازی هیون بین و سون یه جین.

هردو بازیگر های خوبی بودن و نقششون رو خوب بازی کردن و حق مطلب رو رعایت کردن.

فیلم لذت بخشی بود. و بذارید بگم که پایانش خوبه.

چون یکی از معیار های من برای دیدن سریال ها این که پایانشون خوب باشه :))

چجور بگم که اسپویل نشه؟

اولا: بازی ری جونگ هیوک ( هیون بین) یه حالت ساده ، صادق، صمیمی و مصممی بود. دوست داشتمش. ازش یه « باغ مخفی» هم دیده بودم.

دوما: بازی یون سه ری ( سون یه جین) مهربون احساساتی و قشنگ بود. چقدرم باور پذیر. احساساتی که نشون میداد قشنگ احساسات من بود تو اون لحظه. ازش « ذائقه شخصی » رو هم دیدم. که اونم فیلم بسیار مشهوری شد و خیلی هم دوستش داشتم. خیلی باهاش همذات پنداری میکردم.

و به نظرم شاید کلا فردیه که خیلی صادقانه بازی میکنه. جوری که آدم باهاش حس صمیمیت میکنه. انگار خودمونیم! با همه لایه های پنهانی یا خصوصی زندگیمون.

خلاصه که این فیلم خیلی هم توصیه میشه. ترجمه عنوان فیلم میشه سقوط بر روی تو. اما بعضی جاها نوشته سقوط بر روی عشق. دیگه من دومی رو انتخاب کردم :)

 

 

این فیلم موجب شد نسبت به زندگی در کره شمالی کنجکاو بشم

قبلا یه لیست از کتابایی که درمورد کره شمالیه داشتم. امروز « آکواریوم های پیونگ یانگ » رو شروع کردم. در مورد شخصیه که از اردوگاه های کار اجباری کره شمالی فرار میکنه به جنوب پناهنده میشه.

خاطراتش رو نوشته.

تا اینجاش که به نظرم جبهه گیری توش وجود داره. مخصوصا تو دیدگاه نویسنده کتاب که با این آقا مصاحبه کرده. تو مقدمه کتاب بسیار با جبهه گیری مخالف در مورد کره شمالی نوشته و جوری نشون داده که انگار هییییچ نکته مثبتی وجود نداره. از اونجایی که همه جا خوب و بد وجود داره، وقتی تو کتابی فقط بدی یه فرد و اندیشه رو میگن یکم مشکوک میشم.

اما خب خود فرد مصاحبه شونده اینجور نیست و خوبی و بدی رو در کنار هم داره میگه تا اینجاش.

 

لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

 

پی نوشت:

دقت کردم فیلم هایی که میبینم روی علاقه ای که به خوندن کتاب در اون زمینه بعدش دارم تاثیر داره. خانه امن که میدیدم دختره که پاشو از دست داد شروع کردم به خوندن « روی پاهای خودم.»

که خورد به امتحانا و تمومش نکردم.

حالام که کره شمالی :))

این دفعه تصمیم گرفتم تا تمومش نکردم سریال جدید شروع نکنم.

انگیزه ای بشه تا تند تند بخونمش. فک کنم حدود 300 و خورده ای صفحه است. که دارم تو طاقچه بی نهایت میخونم.

 

 

پی نوشت 2:

مدت ها بود سریال ندیده بودم. و شاید باورتون نشه اما کل دی، یکدونه کتاب هم نرسیدم تموم کنم.از برنامه سالانه ام کلی عقبم و دارم به خودم دلداری میدم که چون تازه اومدم خونه خودم طبیعیه و اشکال نداره. تا غصه نخورم. البته هنوز بهمن و اسفند و دارم تا انتهای سال. ببینم تو این دو ماه وضعیت کتاب خونیم رو چه میکنم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پاییز

خیلی هم خوشگلم :)))

یا من الیه یرغب الزاهدون

ای که زاهدان به او رغبت دارند

 

سلام :)

 

 

+دیشب کلا یک ساعت خوابیدم. بعدم پاشدم واسه امتحان دوره کردم و امتحانو دادم. دیگه 10 صبح دوباره خوابیدم تا 3 بعد از ظهر.

وسط خواب یهو به شوهرم گفته بودم :« موهام خیلی هم خوشگله.»

اونم گفت :« بله که خوشگله.»

چند روز پیشم تو خواب حرف زده بودم گفته بودم :« اما من خوشگلم...»

حالا من باب اینکه چرا همچین میگم تو خواب، به هیچ نتیجه ای نرسیدم خدایی :))

هیچکسم بهم نگفته زشتی چقد. خودمم همچین حسی ندارم اصلا :)) واقعا چرا! :))

 

+فرداشب مامان اینا رو دعوت کردیم اینجا. قرار شد به جا اینکه این هفته ما بریم اونجا همه بیان آخر هفته خونه ما.

ذوق همراه با استرس دارم.

 

دریافت

عکس گلدوزی تموم شده پاندا :)

چرا همچین نشون میده فایل رو :/ وا :/ چرا حتما باید لینک باشه؟ من میخوام خود تصویر باشه! :/
 

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پاییز

کنکاش های درونی / یا : روح من چگونه میترسد :))

یا من الیه یسکن الموقنون

ای که یقین کنندگان به او آرامند. 

 

به نظرم این ترس شدیدم از عصبانیت دیگران یه دلیلی باید داشته باشه.

ینی هرکس عصبانی میشه جوری میترسم که تمرکزم کم میشه و هرچی عصبانیت طرف بیشتر باشه من بیشتر قفل میکنم. اول از قفل کردن زبونم شروع میشه که نمیتونم حرف بزنم. بعد به قفل کردن حرکتی میرسه که میترسم کاری انجام بدم طرف عصبانی تر بشه و قفل کردن فکر و فلان!

خیلی مزخرفه واقعا :/

 

پی نوشت:

ینی کشته شدم برای اسم خدا اول این پست :)

 

پی نوشت2:

4 تا امتحانو دادیم. فردا پنجمیه

 

پی نوشت3:

دلم یه وب نوشت طولانی میخواد.

 

پی نوشت4:

چند تا خوابام رو نوشتم براتون که اینجا بذارم. خوب نشد یا کامل نشد. نذاشتم دیگه. 

 

پی نوشت5:

شما چطورید؟ دلم تنگ شد براتون:) 

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پاییز

نصفه شبِ نزدیک به صبح...

یا من الیه یقصد المنیبون

ای که توبه کاران قصد او را میکنند.

 

 

اون کیه که حس میکنه دستش الان کنده میشه انقدر نوشته؟ :/

و علاوه بر اون خوشحاله که چشم هاشو عمل نکرده و عینکشو برنداشته، چون اگر برمیداشت با این همه سر تو گوشی بودن باز ضعیف میشد؟

و البته اون کیه که مع الاسف الان شماره چشمش بالاتر رفته؟

من!

 

 

خلاصه تفسیر تموم شد. مقاله زن در اسلام هم. امتحان تجزیه و تفسیر رو هم دادیم. فِرَق دوشنبه داریم.

البته که خسته شدم. اما حس خوبی دارم که کارهام پیش میره الحمدلله.

تو فرجه امتحانا نشستم بکوب فقه و پیاده کردم. بعد دیگه رسید به امتحان اول و نشستم به خوندن همون امتحان اولمون. یک صفحه فقه موند. اما بسی مسرورم... تموم شد تقریبا.

فرق هم یه روز تو فرجه نشستم همه جزوه هاییش که ننوشته بودم و نوشتم.

و عربی معاصرم پیش بردم. هرچند از 5 نمره فعالیت تمرینی تو خونه، نهایت شاید 1 نمره شو بگیرم. اما بهتر از 0 عه.

و خب البته که برای عربی معاصر و مقاله پایانیم عذاب وجدان دارم.

 

+چقدر همه جا برفی شده دختر. انقدر دلم برف میخواد که نمیدونی.

شمال برف باریده. شهر خواهرم اینا 40،50 سانت نشسته حتی. چرا تهران برفی نمیشه؟ :(

امروز به همسرم میگم خواهش میکنم بیا بریم دربند! درجا همون موقع تو اخبار خبر مفقود شدن چند تا کوهنورد رو گفتن 🙄😶

 

+فرق و هنوز شروع نکردم. بعد درسش یه حالتیه که به نظرم برای نمره خوب باید 3 دور خونده بشه مثلا...

و کم هم نیست حجمش. مطالبش شبیهه به هم.

 

+ رفتم کارگاه گلدوزی جدید خریدم. که قابش کنم. برای تولد ف.سین ان شاءالله برنامه داشتم یه چیز بدوزم.

تو ذهنم بود یه پاندا بدوزم. اما طبیعت دوختن ( مثل درخت یا گل) هم وسوسه ام میکنه.

دوست داشتم براش بوکمارک هم درست کنم که وقت نمیشه احتمالا. اینجور که من واسه همه امتحانا مشغولم واقعا کار جدید نمیرسم بکنم.

 

+ساعت 5:32 صبحه که دارم مینویسم :))

 

+خواب سین دال که نوشته بود، که توش هری شده بود رو خوندم. بعد انقدر برام جذاب بود کلش رو برای پرتو تعریف کردم. ( چون امتحان داره سر نمیزنه به وبلاگ.)

خلاصه این تعریف کردنه موجب شد تو ذهنم تثبیت بشه.

بعد شبش خواب هری پاتری میدیدم. جالب هم بود خوابم :))

البته من هری نشده بودم. یه دوستِ چهارم بودم.

 

لحظاتتون پر ازیاد خدا. علی علی

(6 دی99. پاییز)

 

پی نوشت: عه راستی... میخواستم در مورد دو تا فیلم جدید « سفر صفرعلی» و « من پدر خوبی هستم» که تازگی دیدم حرف بزنم باهاتون ها... یادم رفت. الانم از شدت خواب دیگه نمیتونم بنویسم. منتظرم اذان صبح بشه بعد بخوابم. قدرت نوشتن نظر و نقد رو دو تا فیلم و ندارم :))

 

پی نوشت 2: این مدت خیلی کم کتاب خوندم. اما تازگی « مربع های قرمز » رو تموم کردم. و الان در حال خوندن « لبنان زدگی» و « روی پاهای خودم» هستم. که احتمالا دو قرن بعد تموم بشن :))))

 

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پاییز

دفتر خاطرات ، جای چیزهای بسیار روزمره که گرد زمان روش میشینه نیست

یا من الیه یفزع المذنبون

ای که گناهکاران به سوی او ناله زنند.

 

 

سلام :)

 

درسته نوشتن مقاله ها و این کارای آخر ترم داره رُس منو میکشه، اما نتیجه مقاله ها و فعالیت هامو که میبینم همچنان ذوق میکنم.

یه ترجمه داشتیم این ترم. اون امشب تایپ و ویرایشش تموم شد.

مقاله پایانی رو خواستم حذف کنم. تا آخر این ترم نمیرسم واقعا. که نذاشتن. منم دارم مینویسم حالا. تا چه شود.

تازه دارم بدو بدو صوت های اصول و ( با سرعت دو برابر) گوش میدم که برسم جزوه شو تموم کنم و عکسشو زودتر باید بفرستم برا استاد. یه نمره داره.

 

 

چند وقت پیش داشتم دفتر خاطراتم و میخوندم. از قدیم. دبیرستان بود فکر کنم. بعد کلی درمورد درس ها و نمره ها نوشته بودم. و الان بعد اینهمه سال پشیزی که برام ارزش نداشت هیچ، حتی یادمم نبود. و خب خیلی خیلی طبیعیه.

و هی تصمیم میگیرم تو نوشته هام، از این چیزها که به مرور زمان کهنه میشه و رنگ و رخ شو از دست میده ننویسم. چون وقتی همچین چیزهایی ننویسی و به خاطراتی که برای سالها میتونه بمونه یا دغدغه های فکری پایدار اشاره کنی، هم اون نوشته برای مخاطب جذاب تر میشه هم خودم بعدها بیشتر لذت میبرم از خوندنش.

چون چندین سال بعد، در حقیقت ما هم مثل یه مخاطب، نوشته هامونو میخونیم. شاید گه گاه بیشتر از اون چه نوشتیم یادمون بیاد، اما اکثرا در حد همون نوشته از اون روز و خاطره ، آینه وار به مغزمون منعکس میشه. همون قدرشو یادمون میاد. اونوقت میتونیم بیشتر حس و حال کسایی که مخاطب نوشته هامون بودن و اونا رو میخوندن درک کنیم...

 

+چه حسی به پست های اینجا دارید؟ :)

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پاییز

نیش اشک به خاطر یه داستانِ سه بار دیده شده.

یا محبوب

 

قسمت آخر دونگ یی هم امشب نشون داد. برای بار سوم بود که میدیدم به گمانم.

این آخرش که امپراطور میگه :« دونگی.» و حالا سالها از مرگ جفتشون گذشته، اشک نیش میزنه توی چشمام.

با خودم فکر میکنم دختر! من چقدر توی این فیلم ها و کتاب هایی که میبینم و میخونم زندگی میکنم!

یه قسمت از قلبم مونده پیش کوئوت* !

هرچند وقت یه بار به خودش و شنلش و فی ها و زمان حالش که نمیتونست مثل قدیم کارهای خفن بکنه فکر میکنم. به کاروان پدر و مادرش هم!

یا یکدفعه یاد آرتمیس فاول میفتم و قلبم از پیشرفت های تکنولوژی و ذهن باهوش آرتمیس با هیجان می افته.

یا تو دنیای هاگوارتز غرق میشم و فکر میکنم تو جام آتش چطور میشد سدریک و نجات داد

یا به سریال آنه. که آخ. چقدر مهربون. چقدر عزیز... که کاش میتونستم به جزیره پرنس ادوارد سر بزنم.

یا زندگی نه چندان عالی من رو، تو زندگی روزمره خودم پیاده میکنم. ( به کتابای سوفی کینزلا نمیشه خیلی فکر نکرد البته)

چه خوشحالم که کتاب میخونم و فیلم میبینم. مرسی خدا.

 

 

+مقاله ام فشار زیادی داره روم وارد میکنه. از سرچ های بی نتیجه و روند کار مبهم...

و درسای دیگه مزید بر علت.

دعا کنید.

یه مدته به همین خاطر ها کم هستم اینجا.

 

لحظاتتون پرازیاد خدا . علی علی

 

* کوئوت:

یه داستان چند جلده، در مورد کوئوت شاه کش. سرچ کنید میاد براتون احتمالا. قبلا هم توی پست هام درموردش نوشتم البته. شاید یادتون باشه

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پاییز

آب کولرهمساده :/ پگپ های خاله زنک طور :/

یا من الیه مُعَوَلی

 

 

بچه ها. یه پست خود شناسی طور دیگه...

دقت کردم وقتی صحبت با کسی حوصله ام رو سر برده یا از حرف زدن باهاش معذب میشم، با انگشت هام بازی میکنم. یا روسری مو هی دور انگشتم میپیچم و باز میکنم.

و اینکه از دعوا و بحث های زن و شوهر ها خجالت میکشم. ( نمیترسم ها :/ اما همین که دارم این حرفا رو میشنوم برام خجالت آوره) و حس میکنم نباید گوش بدم.

 

+امروز همسایه مون یه تایمی رو آهنگ گذاشته بود زیاد کرده بود. خودشونم وسطاش جیغ میکشیدن :/

جیغ؟! :/

یه جاهایی واقعا کلافه کننده بود.

 

+همسایه بالایی هم میخواست آب کولرشو خالی کنه. بالکن های ما راه آب نداره. ( لوله کشی و جایی برای خروج آب نداره.)

حدس میزنین چه کرد؟

به جای اینکه دریچه زیر کولر رو باز کنه و زیرش تشت بگیره، همینجور باااااز کرد همش از بالکن خودش سرریز شد به بالکن ما.

ینی سرریز چیه من میگم! راه آب درست کرده بوده واسه خودش، یه حالت شیب دار درست کرده بود که از بالکن خودش بره بیرون فقط.

فک کن!

تو نبایست با خودت یکم دودوتا چار تا کنی که این آب با این حجم و که باز میکنم و میگیرم سمت کوچه، حتی اگه تو بالکن همسایه نریزه میریزه وسط کوچه؟!

یکی اگه همون موقع میخواست ازونجا رد شه با آب لجنی کولر تو باید خیس خالی شه؟

للعجب به خدا!

 

 

لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پاییز

یک ماه روزنگاری | رمز به دوستان آشنا طور داده میشه.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
پاییز

303 دقیقه آخه؟ جنگه مگه؟

یا من الیه یهرب الخائفون

 

 

چند روزی به طور تمام و کمال درس ها رو رها کردم. راحت تا عقب بیفتم. 

به مقاله فکر نکردم. 

و مثل خسته ها خوابیدم.

 

و بچه ها! امروز از نتیجه اش به شدت تعجب کردم.

من حتی دقیق یادم نیست چند جلسه رو بی خیال شدم. 

امروز گفتم یکم صوت های یکی از درسا که فردا داریمش رو پیاده کنم. دوباره برگردم به روال.

یه صوت رو پیاده کردم. 

زمان صوت های پیاده نشده رو جمع بستم. 303 دقیقه.... خیلیه. اوف اصلا... چه خبره؟؟

 

ایده یک ماه نوشتن فاطمه رو خیلی دوست داشتم. و به نظرم میتونه تو تنظیم برنامه های آدم کمک کننده باشه. اما خب فکر نمیکنم خوندن نتیجه اش شبیه نوشته های فاطمه برای بقیه هم جذاب باشه. احتمالا نهایتا برای خودم مفیده.

 

حالا اجالتا (عجالتا؟؟ یا چی؟ :))) میخوام اینستا رو پاک کنم و شاید دو هفته اب رو بنویسم. نمیدونم با محدودیت چند واژه.

 

شبتون بخیر. 

 

 

پی نوشت:

چقدددر این اسم خدا به این نوشته میاد. من نمیخوام از این فراز جوشن کبیر بگذرم. آخ... 

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پاییز