زندگیِ دور و بر ما

کلبه جدید "پاییز و بهار"

۱۵۴ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

چکیده ای از کتاب های نخوانده و کارهای نکرده!

یا مُقَسِّم

ای قسمت کننده

 

 

کتابخونه باید برم کتاباشونو پس بدم. یک بار تمدید اینترنتی کردم. دیگه فک کنم نمیشه.

بعد معلوم نیست بازن یا واسه کرونا بستن.

زنگ میزنم جواب نمیدن. بسته ان احتمالا.

اگر به خاطر بسته بودن خودشون بخوان منو جریمه کنن خیلی بی ادبن :/

 

 

+هیچی نمیخونم! ینی هیچیا!

 

 

+یه خبر خوب بدم بهتون تو این اوضاع

حدودا 10 روز پیش عقدم بود.

:)

 

 

+قراره کلاسامون که به خاطر کرونا تعطیل شده، به شکل مجازی برگزار بشه.

بعد یکی از استادا به جای این که درس رو با وویس بگه ، فقط عکس جزوه رو فرستاده :|

خواهرم ما اینجوری چی میفهمیم؟ :|

 

 

+یک عالمه کار مونده و به طرز عجیییبی کسل و بی حالم.

شام با منه.

اصلا حوصله شو ندارم.

کارهای دیگه رو هم! درسا رو هم که اصا از بعد عقدم هیچی نخوندم!

 

 

+یه آزمون داریم 17 ام. واسه نخبگان. واسه اونم نخوندم. یه مسابقه دیگه هم داریم از یکی از کتابای استاد مطهری. اونم نخوندم

کل پست شد چیزایی که نخوندم!!!

 

 

اندر احوالات کتابایی که بهمن خوندم :

 

پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت

و

رشد ( عین صاد)

 

پیرزن: واقعا بامزه بود. از خوندنش لذت بردم.

یه گروه پیرزن پیرمردن. از خانه سالمندان فرار میکنن برای کارهای هیجان انگیز :)) خیلی بامزه بود.

اما خب یه جاهایی فرهنگ هامون فرق داره مسلما.

به طور کلی جزء کتابایی قرار نمیگیره که به همه معرفی کنم. اما یه سری افراد که مثلا به ادبیات سوئد ، یا داستان های دیوانه وار که هرکار دلشون خواست بکنن علاقه دارن، دوس دارن، بهشون معرفی میکنم!

برنامه ریزی سرقت هاشون خیلی بانمک بود.

 

 

رشد:

کتابای آقای حائری زیباست کلا.(این دوتا که من خوندم حداقل) این کتاب خیلی هم کوتاه بود.67 صفحه

من نسبتا با " عوامل رشد، رکود، انحطاط" ارتباط بیشتری برقرار کرده بودم. اما برای اینکه تصمیم گرفتم آثارشون رو منظم بخونم از رشد که کتاب اوله شروع کردم.

 

 

اون کیه که اسفند یک دونه کتاب هم نخونده هنوز با اینکه رسیدیم به هشتم؟! منم من!

اما خب. به برنامه ریزی ای که برای کتاب های 98 داشتم رسیدم تا الان الحمدلله.

واسه 99 میخوام تعدادش رو بیشتر کنم. اما میترسم نتونم! چند ماهی میشه که درست و حسابی کتاب نخوندم. اگه با همین فرمون پیش بره و حسش نیاد چی؟!

به هرحال نمیتونم برنامه سال بعدم و کمتر از امسال بذارم! اصا برنامه میریختم برا اینکه رشد کنم! اینطوری که کمتر از امسال بذارم خوب نیس اصا

 

 

اینهمه کار دارم نشستم برا شما غر میزنم! ببخشید خلاصه! نمیشد نگم همه اینا رو :)) شاید حوصله اینهمه امار خوندن رو نداشته باشید :))

 

 

+گوشی جدید گرفتم :) خداروشکر.

 

 

لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

 

(8 اسفند98_ پاییز)

 

 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پاییز

21 بهمن

یا حبیب

 

 

صرفا برای اینکه این روز رو یادم بمونه....

 

 

 

+اولش

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
پاییز

30 حقیقت در موردِ من ( 43 تا شد البته)

یا عدل

 

 

خواستم بنویسم، کلی چیزهای کوچیک و بزرگ اومد به ذهنم.

رفتم وبِ مهناز. هجدهمین روزِ چالشش بود. 30 تا حقیقت در مورد زندگیتون :))

نمیدونم میتونم 30 تا بنویسم یا نه!

اما شروع میکنم.

 

1: ناخونهامو، هم کوتاه دوست دارم هم بلند. کوتاهش منو یاد یه سری عکسای هنری میندازه و باهاش راحت ترم. اما بلندشم یه مزیت هایی داره.

اما از یه حدی بلند تر اعصابمو خرد میکنه. خودکار دست گرفتن که برام سخت میشه دیگه لحظه شماری میکنم کوتاهش کنم :))

 

2: من از اون هام که خودکار رو یه مدلی میگیرم دستم که انگشت وسط دستم، تکیه گاهِ خودکاره. چون خیلی مینویسم یه برآمدگی رو این انگشتم دارم :)))

 

3: عکاسی دوست دارم. اما خودمو عکاس نمیدونم مسلما :) چون نه هیچ دوره ای دیدم نه به لنز و فوکوس و زاویه عکاسی و نور و .... آشناام. فقط علاقه و تمرین دارم رو این مورد. و وقتی افرادی که اونا هم چیزی از عکاسی نمیدونن، خیلی از عکاسی هام انتقاد میکنن نارحت میشم :))) چون عکسامو واقعا با زحمت میگیرم :))

 

 

4: آدم خوش ذوق و احساساتی ای هستم. و ابرازش میکنم.

 

5: فیلم رو دوست دارم. اما از این اداهای «وااای. فلان فیلمو ندیدی؟ خیلی قدیمیه که! وااای. فلان فیلم که خیلی مشهوره من ده بار دیدم» خیلی بدم میاد :))

 

6:رشته تحصیلیم رو عاشقم و واقعا خدارو به خاطرش شکر میکنم.

 

7:  وجوه مثبت افراد و اتفاقات رو میبینم خیلی وقتها و خوش بینانه نتیجه میگیرم. حس میکنم برای این خیلی تلاشی هم نکردم. تا حدودی ذاتی اینجوری بودم :)) به خاطر همین جاهایی که سخته خوشبین بودن، خوشبین نیستم :)) چون ذاتا این طوری بودم هنوز لزوم کار کردن رو خودم تو این مورد رو حس نکردم. شاید بعدا روش کار کنم.

 

8: خودمو انتقاد پذیر نمیدونم. اما رو این یکی دارم سعی میکنم کار کنم! نسبت به قبل بهتر شدم.

 

9: میگن منظم نیستم و مسئولیت پذیر هم نیستم. اما الکی میگن :)) قبول ندارم :))

 

10: سعی میکنم به اطرافیانم توجه کنم. اما دقت کردم که به اطرافیانی توجه میکنم که نسبت بهشون احساس خوبی دارم و دوستشون دارم. ازین فرشته گونه ها که به تمام اطرافیانشون توجه دارن نیستم.

 

11: کتاب خوندن و دوست دارم. اما خودم رو کتابخون واقعی نمیدونم. چون تعریف کتابخون واقعی تو ذهن من، با این چیزی که هستم متفاوته

 

12: دوس داشتم کل آثار شهید مطهری رو خونده باشم. اما نخوندم. و وقتی هم کتاباشون و شروع میکنم در عین حال که بیشتر حس میکنم «کاش همشونو زودتر بخونم، چقدر خوبن»، خوندن کتابهاشون خیلی آروم برام پیش میره

 

13: اهل خوندن کتاب های خیلی تخصصی و علمی نیستم ... واقعا بده و از این جهت احساس نیاز میکنم. اما احساس نیازم اونقدر زیاد نبوده که منو به حرکت واداره

 

14: جزء اون دسته ای نیستم که میگن به خانم ها ظلم شده همیشه. اما یه سری نظراتشون رو قبول دارم. یه سری نظراتشون هم به نظرم خیلی زیاده رویه.

 

15: حیوون خونگی دوست ندارم. اما به عروس هلندی ف.سین حس خوبی دارم.

 

16: رو بعیا که خیلی احساس کنم نقطه امن هستن برام، یا بتونن اعتمادمو جلب کنن، یا علاقه زیادی بهشون داشته باشم، تعصب دارم و دوست ندارم جلوم بد بگن در موردشون. و وقتی بد میگن میشنوم، و سعی میکنم دفاع کنم ازشون. انقدر دفاع میکنم که بعضیا بهم میگن خیلی توجیه میکنی فلانی رو :)) اما این رو خصیصه بدی نمیدونم. جزء ویژگی های خوبِ یه دوستِ خوبه!

 

17: تو دلداری دادن به بعضیا، خیلی ضعیفم. ولی به بعضیا خیلی خوب دلداری میدم :/

 

18: بعضا تند انتقاد میکنم. اما با استدلال و آوردن شاهد مثال. سعی میکنم حق رو زیر پا نذارم

 

19: از تغییر خوشم نمیاد. خصوصا تغییرات بزرگی که برنامه ریزی هامو بخواد بهم بزنه و یه سبک دیگه و روش دیگه مجبور شم انتخاب کنم :))

آدم ریسک پذیری هم نیستم. نه تو تغییر نه تو امتحان بعضی چیزهای جدید. اما تو بعضی چیزها میتونم ریسک کنم.

 

20: ازین دخترای خیلی خوب نیستم که همیشه به پد و مادرشون چشم میگن. اما از این بابت نارحتم. و گاهی عذاب وجدان میگیرم. از عاقبتم میترسم. از بچه هام هم میترسم! اگه مث من شن و گاهی اینجور بخان نارحتم کنن خیلی بده. به خاطر همین سعی میکنم هرچند وقت یه بار حلالیت بطلبم از خانواده مخصوصا پدر و مادر

 

21: عزیز جونم رو خیلی دوس دارم :)

 

22: هنوز عادت قلنج دست هامو شکستن رو ترک نکردم :/

 

23: تو وب خیلی خودمم! دوست ندارم کسایی که در حقیقت میشناسنم اینجا رو بخونن :))

 

24: قلمم رو خوب میدونم. اما وقتی نوشته های قدیمی مو میخونم ، در عین حال که متوجه پیشرفتم تو نوشتن میشم، متوجه افتضاح بودن قلمم قبلا میشم و اعتماد به نفسِ آزادانه نوشتن رو گاهی از دست میدم! ( از این جهت که میگم لابد بعدا متوجه میشم اینا هم خیلی مزخرف هستند)

 

25: اهل اینکه خیلی دقیق و هدفمند و اصولی کار کنم برای انقلاب نبودم. خیلی از این نارحتم.

 

26: تو تکواندو خیلی قوی نیستم. مخصوصا مبارزه که اصلا! اما پومسه ام خوبه. از اینکه مبارزه ام خوب نیست خیلی بدم میاد. اما برای خوب شدنش کار چندانی نمیکنم.

 

27: هنوز از اینکه دندونم رو کشیدم و الان جاش خالیه غصه میخورم :/ اگر کسی یک بار بپرسه چی شده، براش توضیح میدم. نارحت هم نمیشم. چون فکر میکنم لابد براش مهم بودم که پرسیده. اما وقتی بار دوم بهش اشاره کنه یا هی از این موضوع سوال بپپرسه، اون رو جزء افراد بی شخصیتی میدونم که با اینکه تمایلی به صحبت در این مورد ندارم، خیلی اصرار بی جا داره میکنه در مورد چیزی که اصولا مورد علاقه نیست برامون تا در موردش با کسی بخوایم هی حرف بزنیم!

 

28: آدم های با اعتماد به نفس( نه کاذب و ه خودنما) برام جذابن. اما خودم خیلی اینطوری نیستم.

 

29 تو جمع دوستام شیطونم و خیلی صحبت میکنم . اما تو جمع فامیل خیلی ساکتم. تمایلی به نشون دادن شیطنت بهشون ندارم. میتونم بگم یه سری از افراد فامیلمون، بدیهیات زندگی، اخلاق و روحیات من رو هم نمیدونن. در حالیکه دوستام میتونن در مورد اخلاق های خوب و بد من صحبت کنن :))

 

30: گوشیم چن مشکل اساسی دارهحل نشد هرچی بردیم میرگاه. اما خوبی هایی هم داره که دوسشون دارم. مثل حافظه زیادش .

 

31: خیلی کم آهنگ گوش میدم. گاهی اصلا گوش نمیدم. سلیقه آهنگی محدودی دارم. هم باید ریتمش رو دوس داشته باشم هم مضمونش رو. برام مضمونش مهم تره باز. اما مضمون خوب بدون ریتم مناسب هم اذیتم میکنه.

از بچگی تا حالا(!) آهنگ هایی که میشنیدم و عادت داشتم به یکی از اطرافیانم تو ذهنم نسبت بدم و ببینم خطاب به کدوم یکی از اطرافیانم این آهنگ میاد! :)))

تو خیابون که آهنگ با هندزفری گوش میدم، گاهی بهش واکنش نشون میدم. ناخواسته میخندم. یا بدون اینکه حواسم باشه سرعت قدم هام تند و کند میشه.

وقتی تنهام، همراه آهنگ ها خوندن رو دوست دارم.

 

32: صدامو موقع خوندن قرآن، شعر، آهنگ، متن ادبی، داستان دوست دارم :)) اما عموما نه. البته از اون دسته آدم هایی نیستم که از صداشون بدشون میاد. حس متوسطی دارم بهش. چت با وویس رو اگر هم من وویس بفرستم هم طرف مقابل، دوست دارم.

 

33: ولم کنن خییییلی چت میکنم :/ زمانمم تو اینستا هدر میدم. خیلی از این بدم میاد.

 

34: اگه میتونستم، عروسک کوچولوی استاد کاف و ف سین رو برا خودم درست میکردم. همه جا با خودم میبردمشون :)) بعد با عروسکاشون حرف میزدم. دوس داشتم عروسکاشون مثل ربات های برنامه ریزی شده، با منطق، احساس، مبانی فکری خود اون افراد بهم جواب بدن :)) اما یه سری موضوع ها رو به خودِ واقعیشون نگم.

 

35: از این که موهام همیشه منظم نیست و غالبا تو هواست، بدم میاد :))) دوس داشتم موهام فرِ منظم داشته باشه. نه که یه فری که یه طرفش وزه یه ورش فره. هر کدومش داره ساز خودش رو میزنه

 

36: فیلم کره ای دوس دارم. اما روش تعصبی ندارم. کسی دوس نداره نداشته باشه :)) اما خوشم نمیاد افراد چیزی رو که دوست ندارن بهش توهین کنن!

مثلا عاشق هری پاترم. کسی دوست نداشت باهاش کاری ندارم. اما خوشم نمیاد هی چندین و چند مرتبه بهم بگن شیطان پرستیه! تو که میخوای مومن باشی حق نداری همچین چیزایی ببینی!

 

37: از آشپزی بدم میاد.

البته اگر هی نگن پاشو یه چیز بپز، حتی کلاسشو رفتن به شکل حرفه ای هم دوس دارم. اما وقتی خیلی گیر میدن پاشو یه چیز بپز و فلان، به شدت ازش بیزار میشم .

 

38: سریع تایپ میکنم. اما تایپ 10 انگشتی بلد نیستم.

 

39: خوشم نمیاد وقتی درگیر نوشتن یه چیز یا خوندن یه کتاب یا صحبت با کسی، یا چت کردن مهم یا جدی با یه نفر هستم، یکی هی بیاد باهام حرف بزنه. تمرکزم بهم میریزه و کلافه میشم.

 

40: کوه نوردی و دوچرخه سواری و یه سری فعالیت های ورزشی سنگین که حس میکنم موقع انجام دادنشون بدنم داره قوی میشه دوست دارم :))

وقتایی که تو مبارزه یا میت زدن انقد میت میزنم که روی پام کبود میشه ( تعمدا این کار رو نمیکنم، اگر تعمدا باشه این کار رو درست نمیدونم) رو دوس دارم.

وقتی بعد ورزش سنگین ماهیچه هام درد میگیره حس میکنم دارم قوی میشم. و خیلی کیف میکنم.

از فیلم هایی هم که تلاش کردن و ناکامی های موقع تلاش و آخرش موفقیت رو نشون میدن، به شدت خوشم میاد.

اگر همچین فیلمایی میشناسین، بهم معرفی کنین:)

 

41: از ادبیات انگلیسی کلاسیک خوشم میاد.

موقع خوندن کتابای شهید آوینی خیلی حس خوبی دارم.

کتاب نوجوان روانشناسی خیلی دوس

کتاب های فلسفی، منطقی ( مخصوصا اگر قواعد منطق و فلسفه رو لا به لای یه داستان اورده باشن) خیلی لذت میبرم.

 

42: از جمله افرادی نیستم که چشم انداز خیلی روشن برای 10 سال آینده (مثلا) دارن. اما خیلی دوس داشتم از اینا باشم.

اما هفتگی، روزانه، ماهانه و سالانه برنامه ریزی میکنم. ( روازنه و هفتگی گاهی. سالانه و ماهانه سعی میکنم همیشه)

 

43: خطم ریزه. اما به نظرم ربطی به اعتماد به نفس نداره واسه من.

چون منظم تر میشه  و اینجوری خطم بهتره ریز مینویسم.

هرچند اعتماد به نفسمم ، تو بعضی موارد مخصوصا، خیلی قوی نیست

 

 

میخواستم 30 تا بنویسم.

43 تا شدو

بیشتر از اینم میتونستم حتی!

 

به نظرم هر سال باید یدونه ازینا بنویسیم و با سال پیش مقایسه اش کنیم.

شناختمون از خودمون چقد دقیق تر شده. چقد پیشرفت داشتیم. چقدر پسرفت داشتیم.

 

 

لحظاتتون پر ازیاد خدا. علی علی

 

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پاییز

و اینک :)) در دی چه کردیم

یا نور

 

 

خب بریم برا جمع بندی برنامه های دی ماه

 

تقریبا موفق بودم. خودم راضی بودم. اما خب اینکه برنامه سختی نذاشته بودم هم موثر بود. :)))

هرشب مسواک زدم. ( البته یک شب بعد مسواک دوباره یه چیز خوردم نرفتم بعدش باز مسواک بزنم.)

چادرمو تقریبا هر روز تا کردم. (اون روزایی که تا نشد یا شسته شده بود آویزون بود خشک شه یا بیرون نرفتم.)

 

ولی!

درمورد کارهای خونه

کلا موفق نبودم!

فک کن! 5 تا کار در روز رو نتونستم انجام بدم!

 

 

برای بهمن؟

خیلی خسته ام. حوصله برنامه ریزی ندارم.

اومدم اینجا بنویسم یکم از بی حوصلگیم کم شه!

 

+کلِ دی، فقط یه کتاب شهید آوینی رو خوندم! فقط آغازی بر یک پایان!

ینی از اول 98 اولین ماهی بود که انقد کم کتاب خوندم.

 

 

+فک کنم استادِ جان هم امتحان داره. اگرم نداشته باشه به هرحال به شدت مشغوله و وقت نداره. چقدم دلم تنگ شده براش

واسه امتحان منطق بچه ها اومده بود از دور دیدمش :) چه خوشحال شدم :)

 

 

+امتحان امروز و افتضااااح دادم! ینی قشنگ معدلم به خاطر یه دو واحدی مزخرف میاد پایین! اگه به تبعش فلسفه 4 واحدی رو هم افتضاح ندم البته!

تصمیم داشتم از امروز واسه خوندن فلسفه شرو کنم.

فعلا که شرو نکردم. ساعت 10 دقیقه ب 7 شبه. آیا شرو میکنم!؟

 

 

+میخواستم جزء برنامه بهمنم بذارم صبح ها زود بیدار شدن.

از وسطای دی با ف سین قرار گذاشتیم. تا الان صبحا زود بیدار شدیم. دیگه واسه بهمن ادامه همون برنامه است. برنامه جدیدی نیست.

اما جدا واسه کتاب خوندنم یه فکری بکنم! بهمن حداقل سه تا کتاب بخونم!

 

پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت رو شروع کردم. واقعا هم بامزه و جذابه. اما همش میخوره به امتحانا میذارمش کنار. بعد که شرو میکنم دوباره ادامه ش رو خوندن باز تایم زیادی نمیتونم بخونم میخوریم به امتحان بعدی :)))

ان شاءالله اول اونو تموم کنم تو بهمن!

دی ماه 3 تا کتاب گرفتم از کتابخونه. تا الان دو بار تمدیدش کردم! دیگه پیرزن رو تموم کنم میرم سه تاشو میدم! اگه خواستم بخونم بعدا میگیرم! شاید یکی بخواد بخونه. زشته همش دست منه اینها!

 

 

+دلم برا قلمِ جین آستین تنگ شده.

 

+هیچ فیلمی هم نمیبینم تقریبا! بجز یه سریال چینی که شروع کرده بودم که اون بیچاره هم در عین جذابیت زیادش هی عقب افتاد. البته قسمتاشم زیاد بودا.

خلاصه اونم تموم نکردم. کلی سینمایی جدید هم دارم که هیچی و ندیدم.

 

+بعد وسطِ اینهمه چیز میز که گفتم، یه سری جلسه و اینا هم باید میرفتم! فردا هم باید برم.

باشگاه که دی نرفتم اصا. تو فکر اینم که این ماهم ثبت نام نکنم. آزمونمون که عقب افتاد به خیلی انگیزه ام ضعیف شد. بعد در کنارش چند روز یه اتفاقاتی افتاد نشد برم، بیشتر سرد شدم.

 

+آقا من تو امتحان قبلی گفتم چه حس خوبی دارم به امتحانای این ترم!

ینی واسه این امتحان قشنگ هرچی حسِ افتضاح بود اومد سراغم که فک نکنم امتحان ها همیشه موجودات نرم و لطیف و دوست داشتنی ای هستند!

 

 

+وای اینهمه غر زدم براتون یادم رفت خبر مهم رو بدم!

بچه بهار به دنیا اومد :)

زهرا خانم. نازنینِ کوچکم :)

واسشون میخواستم هدیه بگیرم، مامان میگه واسه بهار میخوای بگیری یا بچش؟

میگم بچشو دوست دارما. اما بهار و بیشتر دوس دارم. و بهارخیلی زحمت کشید. پس برا بهار میخرم :))

 

+دو سه روز پیش رفتم دیدن یکی از بچه های قدیمی مون. هیأت خونگی داشتن

اون هم بچش سه ماهشه.

عزیز مهربونم :) چقد کوچولو و نرم بود بچش :)) فنچ :)

 

 

+به ف سین میگم امتحان مو افتضاح دادم. 14، 15 بشم نهایت

میگه نه. 18 میشی. 2 نمره کلاسی رم میگیری

میگم نه بابا. 18! واقعا بد دادم.

میگه رو حرف من حرف نزن!

 

:)))

 

+لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

 

(اول بهمن)

 

پی نوشت:

این رنگی ها مربوط به برنامه ریزی های ماهانه است

این رنگی واسه ف سینه

و این مخصوص استاد کاف

 


۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پاییز

شهر چسبیده به تو....

یا منتقم

 

 

سلام.

 

خداوند به من یک عدد گوشی خیلی خوب، با کیفیت دوربین (پشت و جلو) عالی و حافظه داخلی زیااااد عطا فرماید

یاگوشی الانم را سالم بنماید!

الهی آمین!

 

وای فای اش وصل نمیشه. هرررکار کردم درست نشد. گفتم شاید ویروسی چیزی گرفته! برگردونم به تنظیمات کارخونه بلکه درست شه!

برگردوندم، و درست نشد :(

و فقط کسی که مثل من همچین کاری کرده باشه میفهمه این چقدر غمگینه!

فک کن! کل پیامک ها. نرم افزار ها. یادداشت ها. شماره تلفن ها رو مجبور شی بک آپ بگیری. یه سری شون بر هم نمیگردن. و اونا ک برمیگردن هم ممکنه ی مدت اذیتت کنه تا همونی بشه که میخوای!

چقد دردسر و ب جون خریدم درست شه و نشد!

 

 

+دیروز که رفته بودیم برای تشیع پیکر سردار و یارانشون، چقدددر شلوغ بود. ماشاالله! لا حول و لا قوه الا بالله! خیلی

تا به حال چنین اجتماع عظیمی ندیده بودم به عمرم.

حتی خیابون های فرعی هم پرررر جمعیت بود.

قفل شده بود جمعیت اصلا حرکت هم نمیتونستیم بکنیم! و این در حالیست که ما تو خیابون انقلاب بودیم و هنوز به میدون و دانشگاه هم نرسیده بودیم!

 

صدای نماز آقا که اومد دیگه همه گریههه میکردن.

بمیرم که آقا گریه کرد :((

 

+ اوضاع درهم پیچیده درس ها....

هنوز دل گرفته ام شدیدا. گوشیم هم که اینجوری داره اذیت میکنه مزید علت شده تمرکز ندارم درس بخونم. امروز دیگه ان شاءالله تصمیم دارم به زور شروع کنم به درس خوندن!

 

 

لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

 

(17دی)

 

 

پی نوشت

مثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطر

شهر چسبیده به تو... خون تو پاشیده به شهر!

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پاییز

برای خودم. با استاد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
پاییز

کتاب جدید

یا مُمَکِّن

ای قدرت دهنده

 

 

سلااااام :)

 

+پریروز کتاب " آغازی بر یک پایان " سید شهیدان اهلِ قلم ( : قلب) رو تموم کردم.

دیروز پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت رو شروع کردم.

 

 

اول بگم که کتاب شهید آوینی عالی بود.

خصوصا برای کسایی که یه آشنایی کوچیک با منطق، فلسفه و قوانین اصولی داشته باشند و معنای کلمات جامعه شناسی رو تا حدودی بدونن

البته آخری رو با سرچ هم میتونین به دست بیارین. اما پیدا کردن اون سه تای اولی با تحقیق یکم سخت تر میشه.

 

من عاشقِ دیدِ متفاوت شهید آوینی به مسائل هستم! اون موقع کتاب رو نوشتند و امروز که دارم میخونم هنوز مطالبشون نو، جدید و مفیده.

 

 

+شاید باورتون نشه! اما فردا امتحان ندارم :دی

 

+سه شنبه آخرین جلسه کلامه.

وای. چقدر حیف. چقدر دوستش داشتم این درسو.

استادِ عزیزش :)

 

+صالحه مهربان ما، تبریک میگم اتفاقات خوبِ زندگیتو

 

 

+حس میکنم استاد یا از دستم نارحته یا خودش یه مشکلی داره. به هرحال مثلِ همیشه نیست.

دوس دارم فردا ازش بپرسم

 

 

+وای، یه استادی بهم گفته بود شمارتون رو بهم بدید که اگر کاری پیش اومد با شما هماهنگ کنم شما به بچه ها اطلاع بدین

بعد من یادم رفت شمارمو بدم بهش. استاده سر کلاس داشت اینو میگفت، بعد الهه داشت یه چیز میگفت من متوجه نشده بودم استاده با من داره صحبت میکنه. همینطوری داشتم به حرف الهه گوش میکردم.

بچه ها گفتن استاد با شماست. برگشتم نگاهش کردم. هم حرفی که الهه زده بود خنده دار بود هم وضع به وجود اومده.... بعد با خنده گفتم بله. چشم.

یکی از بچه ها میگفت وا. چرا میخندی ؟!

من blush

خب شاید دلم خواست بخندم اصا. خجالت کشیدم اینطوری گفت :))))

 

 

+فردا فلسفه داریم.

آخ...

خدایا خواهش میکنم... خواااهش میکنم!

 

 

+اندر حکایات برنامه ماهانه ام، فکر میکنم داره خوب پیش میره... . حالا بررسی نهایی میمونه برای آخرِ دی.

از همین الان دارم به برنامه هایی که میتونم برای بهمن بذارم فکر میکنم.

 

لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

 

(7دی98- پاییز.ن)

 

پ.ن: 5 روز دیگه تولدته ....

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پاییز

الا یا ایتها الپاییز! بیا زمستانت را با برنامه شروع کن!

یا مُهَوِّن

( ای آسان کننده)

 

 

اگه کارها سخت شده و حس میکنی انرژی شو نداری، بسپر به خودش، که آسان کننده کارها خداست :))

با توکل به نام اعظمت؛ خدایِ خوبِ ما :)

 

 

سلام!

 

از حال من مپرسید

که بسیار بی حوصله و خواب آلوده ام

و البته که اگر بپرسید لبخند میزنم و میگویم « بریم یه دست فوتبال دستی ، خستگیمون در ره؟»

بعله! از این مدل خستگی ها دارم الان

خدا روشکر...

این مدل خستگی خیلی بهتر از اون مدلیه که دیگه حالِ خندیدن هم نیست. چه برسه به بازی کردن!

 

 

امروز بعد امتحان رفتیم تو حیاط، با مریم و الی و خانم لام فوتبال دستی بازی کردیم.

انقدر خندیدیم.

تا گل میزدیم بهشون با الی میگفتیم ما دو تا باهم ، شما همه! :)))

 

 

امتحان امروز؟

بعله اون هم چشم:) از اون هم میگم :))

دوتا سوال خارج از مدوده امتحانی داده بود که اعتراض زدیم و فعلا نتیجه اش معلوم نیست

اما بقیش خیلی خوب بود الحمدلله

امروز استاد کاف میگه امروز که دیگه امتحان ندارید ان شاءالله؟!

گفتیم چرا! فقه داریم!

گفت شما کی امتحاناتون تموم میشه من یه نفس راحت بکشم؟!

:دی

 

با اینهمه امتحان، من بازهم این دوره رو دوست دارم.

عمیق دوست دارم.

دوست دارم این روزها رو، این حال و هوا رو، الی و مریم و بچه های دیگه رو، استاد ها رو، همه رو محکم بغل میکردم نگهش میداشتم. آخ. قشنگ های دوست داشتنی!

 

 

امروز با استاد کاف داشتیم درمورد وجود خارجی رنگ ها طبق نظر ملاصدرا صحبت میکردیم دوتایی.

زینب وایساد باهام خداحافظی کنه. ندیده بودمش. بعد دیگه دلش نیومد بحث فلسفی مون رو خراب کنه. بدون خداحافظی رفت

بعد بهم پیام داد و این ماجرا رو تعریف کرد. گفت انقدر نوع ایستادنتون مقابل هم قشنگ بود که دلم میخواد یه روز این صحنه رو بکشم :)

زینبِ قشنگ :)

 

 

و اما...

با دیدن برنامه ریزی ماهانه لبخند تصمیم گرفتم منم برا دی ماهم برنامه بریزم.

ان شاءالله این ماه

  • سعی میکنم همه نمازامو اول وقت بخونم. هرکدوم که نشد به عنوان جریمه، علاوه بر خود نماز، یه نمازِ قضا هم علاوه بر اون نماز که دیر شده بخونم
  • هرشب مسواک بزنم ( لبخند، ببخشید که این تقلید مستقیم از برنامه خودته! )
  • هر روز حداقل 5 تا کارِ خونه رو انجام بدم. البته 5 تا زیاد نیست. اما باید انجام بدم تا ببینم توانم در حد مثلا چند تاست. از 5 شروع میکنم.
  • چادرم رو هرجا میرم تا کنم و بیشتر مراقب تمیز و مرتب بودنش باشم.

و تامام.... بقیش رو دیگه جزء برنامه سالانه ام داشتم. همونو انجام میدم.

آیا یک ماه برای ایجاد این عادت ها کافیست؟!

فقط باید در قسمت های آینده ببینیم :))

 

 

لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

(1دی98_پاییز.ن)

 

پ.ن: تولدت 11 روز دیگه است....

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پاییز

اندر احوالاتِ درازی شبِ عاشقانِ بی دل :دی

یا مُبَیِّن

ای روشن کننده

 

 

سلام :)

 

 

+یه بنده خدایی نوشته بود: شبِ عاشقانِ بی دل چه شبی دراز باشد کلا... یلدا براشون قرتی بازیه!

 

+ما نه عاشقیم نه بیدل... اما خیلی هم دراز باشد... خیلی هم قرتی بازیه! :)))

 

+از خدا میخوام فردا یه اتفاق خاص بیفته. چون دلم تنگ شده برا یه بنده خدایی و فردا قراره ببینمش. و دوست دارم خاطره خوبی به وجود بیاد

 

+یه مدت بود عادت کرده بودم به اونا که فکرشون اذیتم میکنه، فکر نمیکردم. تازگی دارم دقت میکنم دوباره دارم خیلی فکر میکنم بهشون! اه... یه حالتِ دور مانند داره! یه حالتِ مثلِ « من در پیِ خویشم به تو برمیخورم اما....»

هی به تو برمیخورم اما....

به تو برمیخورم اما.....

 

+فردا امتحان داریم. و دوست ندارم تعطیل بشیم چون فلسفه داریم. با اینکه هنوز خوندن محدوده امتحانی رو تموم نکردم.

 

+از لحاظِ فیلم و کتاب در استپ به سر میبرم! زیاد وقتشونو ندارم. گرچه واسه کتاب میشه وقت آزاد کرد به هرحال. اما این کارو نمیکنم!

 

+امروز باشگاه نرفتم. هوا آلوده بود و تاثیرش رو من سردرد و خواب آلودگی گیج و منگ طوری بود. شیر هم خوردم البته. اما تاثیر آلودگی رو درجا خنثی نمیکنه که!

تا اذان مغرب خوابم میبرد بیدار میشدم... دیگه اذان که زد هی میگفتم پاااشو پاییز. نماز بخونی خوابت میپره میشینی پای درس! آخرم فکر کنم انقد نشستم دوباره غش کردم از خواب، نمازمو یک ساعت بعد اذان خوندم. اما خب جدا بعدش هوشیار شدم و ذهنم بیدار شد و اثر آلودگیه هم رفته بود تا حدودی.

 

+ستاره پنج شنبه اومده بود خونمون واسه کارای مقاله پایانیش از نرم افزار مرجع هایی که ما داریم استفاده کنه و از خواهرم کمک بگیره.

با اینکه قرار بود تحقیقی باشه کارمون فقط، خیلی خوش گذشت :)) آخرش هم بازی کردیم کلی.

مهمون به پایه ای و راحتی ستاره یادم نمیاد قبلا دیده باشم. یه دوست دیگه هم داشتم اونم راحت بود. اما با اینکه خودش راحت برخورد میکرد یه ذره راحتی زیادش آدمو اذیت میکرد. اما ستاره اینطوری نیست. راحتیش هم حد داره .

 

بریم به بقیه کارهامون برسیم که ساعت بس ناجوانمردانه 11 است!

 

 

شبتون پرازیاد خدا. علی علی

(آخرین روز آذر 98)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پاییز

یه لحظه ای _2_

یا مُهَیمِن

ای مقتدر بزرگ

 

 

 

 

رفتم دنبال گچ رنگی بگردم تو فروشگاه های اینترنتی

یکی پیدا کردم خیلی خوشم اومد ازش

78 تومن :/

دیگه خوشم نمیاد ازش :)))

 

 

 

+امتحانی که امروز داشتم و خوب ندادم

بریم سراغ امتحان فردا!

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پاییز