زندگیِ دور و بر ما

کلبه جدید "پاییز و بهار"

۱۵۴ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

جمع بندی سریال های کره ای 403

یا حبیب من لا حبیب له 

 

من پست بلند بالام رو درمورد سریال های امسال نوشتم بالاخره. چون فکر میکنم تا آخر سال نرسم سریال دیگه ای ببینم. حتی شروعشم اگر بکنم پایانش میفته واسه فروردین. 

 

1 گابلین :

ایده جالبی داشت ولی نمیتونم بگم چندان جدید بود بین کره ای ها. موجوداتی که عمر خیلی طولانی دارن و... حالا اینجا ما یه گابلین رو داشتیم. برومنس خیلی خوشگلی داشت، قسمت عاشقانه اش هم ظرافت های دوست داشتنی ای داشت. یه سری سکانس هاش خیلی مشهور شده که شایسته این شهرتش هم هست.

از لحاظ عقیدتی باهاشون مشکل داشتم فقط که این قسمتش و باید تحمل میکردم و موجب میشد لذت صد در صدی نبرم از فیلم.

امتیازم 4 از 5

 

2 ادامه بده یا Run on

شخصیت آقای سریال، دونده بوده برای سالهای متمادی. دخترمون مترجمه و زیرنویس فیلم ها رو کار میکنه و به این طریق ارتباطی با صنعت فیلم سازی شون هم داره.

پسره در مواجهه با زورگویی و ضعیف کُشی تیم، مقابل بچه های زورگو گروه می ایسته و تا جایی پیش میره که اخراج بشه. 

اولییین باری بود که دیدم کلیشه عشق مثلثی ندااااریم! وای خیلی هیجان انگیز بود. اولین سریالی که دو نفر عاشق یه دختره نیستن و دو تا دختر سر یدونه پسر نمیجنگن! هرکدوم قبلا البته افرادی بودن تو زندگیشون، ولی تموم شده رفته. 

بالغانه بود. فانتزی سازی نداشت واقعا زیاد. یکم به همین خاطر از سبک معمول فیلم های کره ای فاصله گرفته بود و دیگه اونقد شخصیتمون خنگ و کیوت نبود. کارگردان انگار میخواسته ما رو با زندگی واقعی مواجه کنه. براشون سوء تفاهم ب وجود میومد، حلش میکردن و ....

خوب بود. فقط دیگه انقدر تلاش کرده بود فانتزی نسازه، یکم بی مزه شده بود. ریتمش هم به نظرم میتونست تند تر باشه. ترجیحم این بود که بیشتر با رشته دو و میدانی آشنا باشیم و کاری که پسره برای تغییر شرایط موجود کرد اصلا مورد پسندم نبود. به نظرم کارهای هوشمندانه تری میتونست انجام بده. و به نظرم عمق رابطه عاطفی شون میتونست بیشتر باشه 

امتیازم 3 از 5

 

3جونگ نیون تولد یک ستاره

برای نوشتن ازش، باید اول هیجانم رو کنترل کنم! قطعا یکی از بهترین سریال های امسال من همین دسته گل بود.

جونگ نیون، تو روستا زندگی میکنه و با مادر و خواهرش، ماهی فروش هستند. صدای خوبی داره و ازش برای فروش محصولشون استفاده میکنه. مادرش همش اونو نهی میکنه ازینکه آواز بخونه.

به یه طریقی با تئاتر های زنانه آشنا میشه. تئاتری که کل دست اندرکاران (حتی نقش های مرد ماجرا) خانم هستند. خیلی براش جذاب میشه و تصمیم میگیره بره تو گروه تئاتر کار کنه. توسط یکی از بازیگر های خیلی مشهور اون تئاتر آموزش میبینه و به رغم ناراحتی و نهی مامانش، از خونه فرار میکنه و میره تو تئاتر!

ما ماجراهای تلاش جونگ نیون رو میبینیم، برای اینکه به هدف زندگیش برسه.

خیلی قشنگ بود. خیلی. هرچند یه سری قسمت هاش بهش نقد داشتم و به نظرم آزار دهنده بود.

حاوی اسپویل:

اون دختره که نقش پسرا رو بازی میکرد چقد بیشعورانه تئاتر و رها کرد و کارگردانی که اینقد برای مشهور شدنش تلاش کرده بود و تو موقعیت واقعا سختی بی رحمانه گذاشت رفت. بهتر بود انسان گون برخورد میکرد و میذاشت تئاتر دوره ای تموم بشه، بعد خداحافظی میکرد و میرفت به سینما. اینجوری نباید دست کارگردان و میذاشت تو پوست گردو!

جونگ نیون چرا به حرف یه نفر غیر موثق گوش داد و با اینکه داشت نشونه های آسیب جدی رو متوجه میشد دست برنداشت؟ واقعا حماقت کرد و این اذیت کننده بود.

مامانش و کارگردان چرا نگفتن که مادرش چراااا رها کرد؟ اگر میگفتن اینو و مثل احمق ها سکوت نمیکردن، اونم نمیرفت دقیقا راه مامانشو ادامه بده و دقیییقا همونطوری به خودش آسیب بزنه!

دوست داشتم که بعد از آسیب باز سرپا شد و برگشت. ولی صدااااش. صدااااش! حیف شد. خاک تو سرش ک عقل نداره دختره! این چه کاری بود آخه!

دوستیش با اون دوست صمیمیش با سوءتفاهم خراب شد. آزارم داد. مثل دو تا آدم بالغ بشینین حرف بزنین دیگه. چرا یهو همو رها میکنید! خراب شدن اون رابطه کیوت دوستانه ناراحت کننده بود تا آخر سریال برام.

لباس ها، رنگ فیلم و اجراها و نمایشنامه هاشون مورد علاقم بود. به به.

امتیازم 4 ونیم از 5

 

4 وقتی تلفن زنگ میخورد

در حال پخش دیدم. به خاطر انبوه کلیپ ها که ازشون ساخته بودن تو اینستاگرام! ولی واقعا سطح وحشتناکی از فانتزی و غیر منطقی بودن به سبک کره ای داشت! حتی اونقدرا سریال خوبی هم نبود. قشنگ ازونا بود که یه قسمتاییش میتونست جذب مخاطب کنه. ولی درون مایه نداره.

بد نبودا. برای سرگرمی خوب بود. ولی واقعا جزء سریال های قوی محسوب نمیشد. اون پیچیدگی داستان هم به جای مشتاق کردن من، منو خسته کرده بود و صادقانه بگم چند قسمت آخر رو با سرعت زیااااد و صرفا برا تموم شدنش دیدم.

باز هم دو تا شغل جالب داشتیم البته. این نکته مثبت فیلم های کره ایه که نمیشه ندید گرفت. تنوع شغلی ای که شخصیت ها دارند! دخترمون مترجم زبان اشاره اخبار بود و پسرمون سخنگوی دولت.

خونه شون چقدر خالی و بدون عمق بود. دکوراسیون چه سرد! انگار اینا تو این خونه زندگی نمیکنن. فقط هستن!

و چقدر فانتزی خنده داری! 4 سال باهم زندگی کردن، هیچ ارتباط عاطفی و... بینشون ایجاد نشده! منتظر یه مزاحم تلفنی بودن! وا. اصلا منطقی نیست . و غیر منطقی تر وقتی میشه که میفهمیم جفتشون همو دوس داشتن از اول. اصلا ممکن نیست بابا. بچه فرض میکنید ما رو؟

امتیازم 2 از 5

 

5 اسکویید گیم 2

دوس داشتم. ایده همون ادامه فصل قبل بود طبیعتا. میخواد بره که مردم رو از ادامه بازی نجات بده و بازی رو بهم بزنه. ترجیح میدادم زودتر وارد جریان داستان بشیم، شخصیت های مثبتمون باهوش تر باشن و پیشرفت هایی داشته باشن، و انتهای فصل، یه پایان بسته تر دستم و بگیره. پایان کاملا باااز بود و برای فصل بعد گذاشته بود.

ولی خلاقیت بازی ها رو دوست داشتم. نفس گیر بود که ببینی بازی های بعدی چیا میتونه باشه. و اینکه داشتم به این فکر میکردم این آهنگ ها و بازی هایی که بازی های اصیلشون محسوب میشه اینجوری معرفی میشن به جهان که این نکته مثبتشه ولی نکته دیگش اینه که دیگه اون آهنگ (دونگول گه دونگول گه یا اون آهنگ بازی اول ) دیگه از درون مایه خاطره بازی های دوست داشتنی بچگی خالی میشه و برای همه یادآور سریالی پر بازدید و خشن میشه.

سطح خشونت فیلم بالا بود ولی منو راستش اذیت نکرد. فصل یک نفس گیر تر بود و بیشتر آدمو وا میداشت که هی ادامه بده و فصل دو رو راحت تر میتونستی بین قسمت هاش متوقف کنی و بعدا ادامه بدی.

امتیازم 4 از 5

 

6 مسائل خانوادگی

تو ژانر سریال های دارک و خشن دسته بندی میشه. ما یه خانواده غیر معمولی رو داریم که کم کم باهاشون آشنا میشیم. پدر و مادر و پدربزرگ، تو اردوگاهی آموزش دیدن که اونا رو خشن کرده (وای چه توصیف خنده داری! هرچی فکر کردم هدف اردوگاه از اینکه این کار ها رو میکرد چی بود یادم نیومد! یا تو سریال قانع نشدیم نسبت به هدفش، یا که اصلا گفته نشده. به هرحال چرا باید بیان اینقدر بچه رو جمع کنن یه جا و چنین آموزش های چریکی ای بدن بهشون؟)

مامان، یه ویژگی خارق العاده داره در روش شکنجه اش، که اکثر فیلم حول محور نوع شکنجه مامان عه.

این صمیمیتی که داشت ذره ذره بینشون شکل میگرفت رو دوست داشتم. رابطه خانوادگی شون عالی بود. افرادی که برای تنبیه و شکنجه انتخاب میکردن شایسته شکنجه شدن بودن.

سریال خوش ساختی بود واقعا. سبک فیلم برداری و فلش بک ها منو یاد فروشگاه قاتلان مینداخت. این هم از سریال هاییه که فصل بعد خواهد داشت. خوشحال میشم که تو فصل بعد شاهد روابط عمیق تری بین اعضای این خانواده باشیم.

امتیازم 3 ونیم از 5

 

7 اقامت در هانیانگ

در حال پخش دیدم. 

انگار اومده باشن رسوایی در سونگ کیون کوان رو ، دوباره ساخته باشن! انقدر که این دو تا فیلمنامه به هم شبیه بودن. تا یه جایی رو شیب خوبی داشتن پیش میرفتن ولی از یه جا به بعد افت قابل توجهی داشتن در حدی که منتظر موندم تموم بشه، 4، 5 قسمت آخر رو روی سرعت خیلیییی بالا در حالی که همونم باز میزدم جلو ببینم بره که فقط تموم شه.

ارزش دیدن نداشت به نظرم. چیزهای قشنگ تری وجود داره. خصوصا که تعداد قسمت هاش نسبت به فیلم های کره ای و نسبت به فیلم نامه ای که داشتن، زیاد بود. اینقدرا حرف برای گفتن نداشت.

خانم مهماندار، دقیقا همون صاحب هتل تو سریال مستر سانشاینه. این برام جالب بود. مدیر هتل تو اینجا، همونیه که تو مستر سانشاین بابای همین دختره است و تو جفت سریالا باهم رابطه خوبی ندارن😂

و رابطه عاشقانه شون! خدایا چرا باید انقدر سطحی باشه! لعنتی ها شما یه عالمه موقعیت خوب داشتید که این رابطه رو عمیق تر کنید. چرا اینجوری اید آخه! خوشم نیومد.

امتیازم 2 از 5

 

8 مستر سانشاین

چی شد که تو رو هم امسال دیدم سریال قند و نبات؟ هرچی بقیه خوب نبودن این عالی بود. چرا زودتر ندیدمش؟

تو زمان جنگ های داخلی و جنگ های جهانی اتفاق میفته. ما کشور کره رو میبینیم که اون موقع ضعیف بوده. با انواع مردمی که در چنین کشوری محتمله.

یه پادشاه که قدرت چندانی نداره، مردمی که برای کشورشون جون هم میدن، خائنینی که کشورشون و به بهای مادی میفروشن، ترسو ها و فراری ها و ....

دختر شخصیت اصلی، یک کره ای از خانواده ای اصیله که برای کشورش تلاش میکنه. خدایا این کیم ته ری هرچی بازی میکنه براش از جون میذاره! همه نقش ها رو مگه میشه یه نفر بتونه خوب بازی کنه! از یه بازیکن المپیک شمشیر بازی گرفته تا دختر نجیب یه خانواده ثروتمند در زمان چوسان قدیم تا هنرمند یک تئاتر و حتی تا نقش های منشوری و نادرست! همه رو یه جوری بازی میکنه انگار به دنیا اومده که همین رو بازی کنه!!!

پسر داستان ما ، کره ای زاده است از یه خانواده ضعیف و فرودست که در بچگی فرار میمنه میره آمریکا و حالا یک شهروند آمریکایی محسوب میشه.

در انتهای سریال، شما عاشق آمریکا میشید و از ژاپن بیزار. این است هنرِ یک فیلم خوب!

چه فیلم ارزشمندی بود. چقدر همه شخصیت ها در جای درستشون قرار داشتن. مدت ها به خاطر اینکه پایان فیلم میدونستم تلخه، شروعش نکردم. ولی خودمو از چه چیز خوبی محروم کرده بودم.

عاشقانه، لطیف و عمیق و دوست داشتنی. روابط دوستانه و برومنس، در حد خوب و مورد پسند. اهداف افراد قابل توجیه و روابط و انتخاب هاشون قابل درک.

ببین قراره یه فیلم کاردرست و تمیز ببینید. میتونید با خانواده هم ببینید.

قسمت هایی که چویی یوجین با اشین یه جا همو میدیدن بعد یوجین میخواست خندشو جمع کنه.. وااااای میتونستم اون قسمت ها رو هزار بار بزنم عقب از اول ببینم!

اونجوری که همه به اشین احترام میذاشتن و جوری که خود اشین شایسته این احترام بود 😭❤️

پدربزرگ خفن و کیوت اشین 😭❤️

خانم و آقای ملازم اشین که در نهایت زیبایی و کیوتی بودن. نوعی که خانومه برای غذاها ذوق میکرد دلم میخواست برم تو سریال لپشو محکم ببوسم😂

گو دونگ مه و شخصیت پردازی خوبش که ازش یه شخصیت خشن ولی قابل فهم ساخته بود. 

هرکدوم از شخصیت ها، در راه هدفی که داشتن سنگ تموم گذاشتن و پایانش هم برام قشنگ بود حتی.

چند قسمت آخر اون المان ها سمبل های مقاومت و پیروزی شون چقدر قشنگ بود.

اینکه با اینکه ما داریم روایت یک کشور ضعیف رو میخونیم، بتونه قهرمانی ها و پیروزی های کوچک مردم رو اینجوری قشنگ به تصویر در بیاره که حس نکنی شکست خوردن ، هنر کارگردان بود. هنر ساختن فیلمی با پیرنگ پیروزی که موجب میشه تو آخرش حس کنی درسته همه چی اونجور که ما میخواستیم نشد، ولی عیب نداره و این مردم و این حرکت شخصیت ها، عبث نبوده و تاثیر خودشو تو آینده نشون میده.

واقعا هنرمندانه بود.

لباس ها، رنگ ها و نور سریال، سکانس ها مورد علاقم بود.

به به به این همه چی تمومی!

امتیازم 5 از 5

 

و اکنون وقت اهدای جوایزهههه.

 

مدال برنز مجموع سریال های امسال به سلیقه من، میرسه به گابلین عزیزم.

مدال نقره برای "جونگنیون تولد یک ستاره"

و مدال ارزشمند طلا، میرسه به " مستر سانشاین" دوست داشتنی که همگی ایستاده تشویقش کنیم :)))

 

با این اوصاف، بازیگر مورد علاقه ام "کیم ته ری" نام میگیره و ازش برای حسن انتخاب سوژه هایی که میخواد بازی کنه، ممنونم:)

 

لحظاتتون پر از یاد خدا. علی علی

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پاییز

حس و حال بهار

یا خیر المدعوین

 

بفرمایید فروردین شود اسفند های ما

نه بر لب ، بلکه در دل گل کند لبخند های ما.

 

 

من عاشق حس و حال بهار، خونه تکونی برای بهار، لباس خریدن، تکاپو، بازار عید و دست فروشا هستم:)))

 

یه نفر نوشته بود " به فصل مورد علاقه من خوش اومدید. اسفند فروردین و اردیبهشت"

منم همینطور عزیزم.... منم همینطور :)))

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱
پاییز

من زنده ام !

یا نعم المجیب

 

امسال سریال کره ای خیلی کم دیدم. بعد با مهناز قرار گذاشتم بیام گزارش اونا که دیدم و بنویسم. همین که این قرار رو گذاشتیم نشستم چند تا سریال دیگه تموم کردم خیلی هم تعدادشون کم نباشه:))) حالا هصت تا دیدم. شاید تا آخر اسفند برسه به 9.

 

اوضاع کتاب خوندنم ولی نسبت به چند سال پیش، خیلی بهتر بود. رسوندم به 35 و ازش جلو زدم. هدف #چند_از_چند امسال من، 35 تا بود. چون چند سالی بود که کمتر از این مقدار میخوندم.

ولی وقتی تصمیم قطعی گرفتم برا خوندن دیدم هی بیب! 35 تا اونقدرم زیاد نیست.

خب هدف سال بعدم تعداد بیشتری خواهد بود. 

 

من واقعا خوشحالم که بهار نازنینم داره میاد.

 

از تابستون، رفتم باشگاه. از اون موقع نیومدم پیشتون تا براتون تعریف کنم. در اقدامی خود شناسانه و جسورانه، تصمیم گرفتم تکواندویی که سالها مشغولش بودم و بذارم کنار و ورزشی جدید رو امتحان کنم. رفتم بسکتبال. حالا هفت ماهه بسکتبال کار میکنم. منظم.

 

خیلی عجیبه تازگی حس میکنم برای نصف کارهایی که میخوام بکنم یا دیره، یا دیگه داره دیر میشه. بیست و هفت سالگی (آستانه سی) قرار بود ترسناک باشه!؟ نمیدونستم.

 

دلم میخواد برگردم به بولت ژورنال. به سبک خودم البته. نه اونقد با تزئین و فلان. فقط برای برنامه ریزی. من با این نوع برنامه ریزی تو ماه مبارک ها خیلی کارهام رو روال بهتری میفته. 

 

امسال دفتر خاطرات و برنامه ریزیم رو یکی کردم. ازین تقویم های خوشگل 4 دفتره گرفتم که هر فصل یه دفتر جدا داره و جای برنامه ریزی و تقویم و هر روز یک صفحه مستقل. که خب برای من خیلی مناسب نبود. ولی خب من ازونام که اگرم خوب نبود، چون خریدمش پس استفاده میکنم و سعی میکنم تا جایی که بتونم، اینو شبیه کنم به چیزی که برام خوب باشه:)))) آدم بدو بیا عوضش کنیم ای نیستم. 

 

این مدت که نبودم، دخترم 2 ساله شد. و خدایا. بامزگی ها و رفتار های خلاقانه دو سالگی زمین تا آسمون با یک سالگی متفاوته.

 

پایان نامه ننوشتم هنوز. همسرم میگه "میدونی؟ من حس میکنم تو اونقدر که باید و شاید درگیر نکردی خودتو با پایان نامه. خوشت هم نمیاد دیگران هی بهت بگن بنویس. یه کوچولو لجبازی. "

به خودم اومدم و دیدم راست میگه. یک لجباز اهمال گر. وای خدایا کاش یکی از هدف های سال بعدم رو مبارزه با اهمال گری بذارم!

 

مشتاقم کتاب هایی که خوندم و سریال هایی که دیدم و بهتون معرفی کنم. کاش آمار همه فیلم هایی که دیدم رو هم داشتم! ولی نداذم مع الاسف.

 

لحظات تون پر از یاد خدا

علی علی 

 

پ.ن:

خیلی ریز و مجلسی از زیر بار نوشتن اینکه " کلی وقت نبودم. و و و" که خودش یکی دو پاراگراف طول میکشید و هر چند ماه یک بار هم تکرار میکنمش، شونه خالی کردم. 😂

چه کاریه . میدونید که کلی وقت نبودم دیگه!😂

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پاییز

جوجوی منه، فداش بشم منه

یا حبیب

 

 

توی یه صفی بودیم. بعد یه مامانی پشت سرم بود بچه به بغل. گفت آخی. فک کنم دختر شما کوچیک تره از بچه من. چند وقتشه؟ گفتم یک سال و نیم. گفت اها. بچه من یک سال و ده ماهشه.

.

حالا منم دقیق نگفته بودم. یک سال و تقریبا 8 ماهشه بچم:)))

بعد بچه من یک سوم بچه خانومه بود :))))

خدایا. لطفا بچه من رو یه کوچولو تپل تر کن و وزنش به وزن نرمال برسه :) ممنون و متشکر.

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
پاییز

دارم تو تیر ماه با چه موضوعی میخونم

یا من خلقنی و سوانی

 

 

پنج دقیقه مونده به چهار صبح. 

به دلایلی تا الان بیدار بودم. بعد حالا یه انرژی زیادی اومده تو جونم و دلم خواست بیام اینجا یکم بنویسم. 

میخواستم گزارش ماه به ماه بدم از دیدمی ها و خواندمی ها. ولی نه اردیبهشت نوشتم نه خرداد. البته مدیونید فکر کنید برای خودم هم ننوشتم! برای خودم نوشتم. چون هنوز به مرضِ « تا جایی که میتونی آمار همه چی رو داشته باش» مبتلا هستم! 

بعد از اینکه تعداد صفحاتی که هر ماه میخونم رو در میارم، اگر زیاد به اسم های لیست شده نگاه کنم یه ککی میفته به جونم که « حالا بیا با موضوع مرتبش کنیم» بعد « حالا بیا برا ماه بعد برنامه بریزیم چی بخونیم» بعد« به نظرت از اول سال تا الان چند صفحه خوندیم؟» و... 

 

 

خلاصه که تا اینجای سال ، 17 تا کتاب خوندم. خرداد قشنگ اور دوز کردم با کتاب. انقددر که میخوندم هر روز! آمارم رسیده بود به روزی حدود 80 صفحه. (اور دوز نسبت به خودم! میدونم یه عالمه آدم هستن که خیلی بیشتر از اینها میخونن...) 

 

 

بچه دار شدن اینجوریه که وقتی یه انرژی یهویی میفته تو خونت که بشینی کلی کار کنی، کتاب بخونی، مجله بخونی و فلان، در عوض به خودت میگی« بیخود! برو بخواب که فردا این بچه بیدار شد جون داشته باشی پاشی صبحونه بدی بهش!» 

 

 

حالا علی الحساب بگم « در حال دیدن هیچ فیلم و هیچ سریال و هیچ انیمه ای نیستم! » ( ببین! اگر من میخواستم فیلم دیدن رو ترک کنم، عمراااا میتونستم اینهمه بهش پایبند باشم که با مشغول کردن خودم به کتاب و کارهای دیگه تونستم!) 

و در حال خوندن دو تا کتاب و یک مجله ام. 

 

امسال برنامم برا کتاب خونی اینجوریه که یه هدف میذارم اول ماه. بعد سعی میکنم طبق اون هدف، کتاب بخونم. 

دوست دارید هدف هر ماهم رو تا اینجا بدونید؟

فروردین : کتاب خوندن رو شروع کن و از این وضع خجالت بار و اسفناک هیچی نخوندن، خودت رو نجات بده و یه چند تا کتاب بیشتر بخون!

اردیبهشت: تعداد کتاب ها رو تونستی زیاد کنی. باریکلا. حالا دیگه تعداد کتاب ها مهم نیست. تعداد صفحات کتابایی که میخونی رو ببر بالا و حداقل یه کتاب طولانی بخون. 

خرداد هرچی دلت خواست بخون. چیزی بخون که حالتو خوب کنه. 

تیر: بسه دیگه هرچی خوش گذشت. حالا این ماه فقط حق داری کتاب های غیر داستانی بخونی.

 

تا اینجای کار، خرداد هم کتاباش بیشتر از همه ماه ها بود هم صفحاتش:))) 

 

 

حالا چیزایی که الان میخونم:

10 غلط مشهور درباره اسرائیل: 

از ایلان پاپه محقق اسرائیلی. میاد 10 تا باوری که تو جهان یا جامعه اسرائیلی جا افتاده در مورد فلسطین یا اسرائیل رو میگه، بعد تحقیق و بررسی میکنه و میگه از چه جهت غلطه این عقیده. خیلی جالب بود برام. هنوز تمومش نکردم البته. 

 

 

مصائب من در حباب استارت آپ

از دنیل لاینز. در مورد استارت آپ ها و مردی که تو میانسالی از یه تحریریه کنار گذاشته میشه و تعدیل نیرو میشه تصمیم میگیره بره تو استارت آپ ها به کار مشغول بشه و با سختی هایی که رو به رو میشه میاد این روند رو نقد میکنه. 

جالبته برام که کتاب های این سبکی که یه پژوهشی یا یه نقدی به یه روند میخوان وارد کنن میان تو بستر تجربه شخصی شون روایتش میکنن. اینجوری خیلی حالت رمان گونه میگیره ، جذابیت بیشتری پیدا میکنه و به وضوح از خسته کنندگیش کم میشه نسبت به حالتی که خیلی خشک بخواد همون انتقاد ها رو بیان کنه. 

اینجا چون ما با یه فرد رو به روییم که در خلالش از زندگی شخصی و احساساتش میگه، خیلی بیشتر باهاش همراه میشیم تا خوندن یه مقاله علمی خشک. 

 

 

یه رمان به زبان انگلیسی هم میخونم که اونم هنوز تموم نشده. اولین رمانی که دارم به زبان دیگه ای میخونم :_) 

 

 

ایام عزاداری سیدالشهدا علیه السلام رو به همتون تسلیت میگم و التماس دعا دارم. 

علی علی 

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
پاییز

از کیک با رسپی جدید تا نمایشگاه :))

یا مونس

 

 

باورم نمیشه که چند روز دیگه اردیبهشت تموم میشه. واقعا دلم میگیره بهش فکر میکنم. حس میکنم بهار ، یعنی اردیبهشت. خلاصه لطافتش، بوی خوشش، میوه هاش و باروناش و همه چیزای خوبش تو اردیبهشت به شکل اعلا هست.

 

دیشب کیک هویج گردو کافی شاپی پختم با یه رسپی جدید. حسابی پفت کرد. در حدی که میتونستم حتی 4 تا برش بدم موقع خامه کشی . ولی دو تا دادم:))) چون خیلی کلفت شده بود یکیشو نازک کردم برداشتم برا خودم:)) بقیشو امروز خامه کشی کردم و تزئین کردم. میخوایم بریم خونه خاله همسر. ببرم اونجا.

ازین ظرفای حمل کیک هم خریدم. خیلی بامزه شد. 

خامشم خامه پنیریه. ترکیب مینارین قنادی گلرود و پنیر ماسکارپونه. یه کوچولو لطیف تر و کم شیرین تر از خامه عادیه. رنگشم یه کوچولو کرم طوره. دیگه اونقدر سفید نیست.

 

 

نمایشگاه کتاب رفتم پریروز. وای که چقدر دلم تنگ بود براش. 4 تا کتاب کلا خریدم برا خودم. بقیش همه برا فندق کوچولو.... کتاباش بالای 600 تومن شد فکر میکنم. سیر نشدم از کتاب خریدن ولی. کیف داد. 

 

امروز باید تکلیفم رو برای کلاس نویسندگی میفرستادم و هنوز ننوشتم و حتی هیچ ایده ای ندارم براش!

ازون روزاست که باید لب تاب و روشن کنم همینجوری الکی شرو کنم ب نوشتن تا موتورم روشن شه!

 

 

این رسپی جدیده برا کیک هویج گردو، واقعا سنگین بود و خیلی چرب. آدم یه کوچولوشو میخوره اشباع میشه. رسپی قبلی خودمو بیشتر دوس داشتم. که خب گمش کردم :/ به همین خاطر تو گوگل این جدیده رو پیدا کردم پختم با همین.

 

دارم تلاش میکنم یکم بیشتر فیلم ببینم این روزای آخر اردیبهشت وقتی میخوام براتون گزارش کلی این ماه و بنویسم قسمت فیلم و سریالم اونقد خالی نباشه:)))))

 

 

 

لحظاتتون پر از یاد خدا

علی علی

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پاییز

در جست و جوی کتاب / چند از چند

یا شکور

 

 

 

برای کتاب خوندن امسالم، حسابی به تکاپو افتادم که کتاب انتخاب کنم.

دوباره وارد اون نشیب های کتابخوانی شدم و هیچی جذبم نمیکنه.

سه تا کتاب و دارم میخونم همزمان البته (با موضوعات متفاوت) که یکیشون به احتمال زیاد دراپ بشه.

 

داشتم تو طاقچه میگشتم این کتابه رو دیدم:))

قشنگ اسمش بهم میگه قراره چه چیزهایی توش باشه.

موجب میشه دلم نخواد بخونمش. میخواد همینو شرح و بسط بده دیگه. با چند تا راهکارم یادمون بده.

خب من اگر از کاری بترسم یا دلهره بگیرم، علاجش اینه که خودمو بندازم توش! همین. سر همین همچین کتابهایی برام جذاب نیستن.

 

 

ایکیگای رو دو قرن و نیمه دارم میخونم. تف .... تموم نمیشه.

حقش بود اینم دراپ میکردم راحت میشدم.

 

و کتاب بعدی دوریت کوچک عه. دوستم بهم امانت داده و صرفا چون با ذوق بهم معرفیش کرد تا الان برای خوندنش تلاش کردم. ولی قشنگ اینجوری ام موقع خوندنش که دست و بال میزنم زودتر تموم شه :/ چه کاریه. اینم شایسته دراپه.

 

 

کتاب بعدی " به خاطر دوشیره بریجرتون" عه که تو طاقچه میخونمش و هنوز اونقد پیش نرفتم که نظری داشته باشم. ولی فک نکنم ناامیدم کنه. اینو یکی بهم معرفی کرده که سلیقه کتابی مون شبیهه به هم.

 

 

 

خلاصه که اینگونه .

 

 

التماس دعا دارم این شبهای قدر.

 

 

برای اهداف سال بعدم باید پایان نامه رو بذارم تو لیست اولویت های فوری. اینم دعا کنید زودتر بشینم پاش و خوب و مفید در بیاد.ممنون

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پاییز

یک روز بارونی

یا حبیب

 

 

چراغ ها خاموش است. قسمت زیادی از کف خانه لخت است. فرش ها را داده ایم قالیشویی . نور کوچه، از پشت پرده ها و پنجره، زردِ غروبی است. یک زردی که طلایی دارد توی دلش و چند قطره ای نارنجی هم قاطیش کرده اند. خمیازه میکشد و به خاطر واگیر بودنش تو را هم به خمیازه می اندازد.

دخترم خواب است. همسرم هم. بچه های خواهرم خانه ما هستند و آنها هم خوابند. تنهایی روی مبل سه نفره نشسته ام و به این فکر میکنم که "دلگرفتگی" نمیتواند صرفا یک حالت روحی باشد. چون یک جای قفسه سینه ام انگار گره افتاده.

یک ماهی میشود که یک آنلاین شاپ کوچک را شروع کرده ایم. خانوادگی. این ماه، با مشورت و تصمیم جمعی در یک ایونت شرکت کردیم که امروز روز سومش است . تجربه ناموفق و تاثر برانگیزی بود. در دو روز گذشته یک لباس هم نفروختیم! اواخر روز دوم، یکی از کسان دیگری که در این ایونت غرفه داشت آمد برای بچه اش لباس خرید. تنها فروشمان تا اینجا، همین بود! آن هم احتمالا برای این خرید که دلش سوخت که هیچ چیزی نفروختیم!

خانه مان با این اوضاع خانه تکانی، بهم ریخته است و ذهنم را آشفته میکند. از آن طرف مهمان هم دارم. سرمای شدیدی هم خورده ام. دخترم هم خورده بود و حالا بهتر است. ویروسی که گرفته بودم به چشمم زده و خون افتاده و قرمز و ملتهب شده. دکترم قطره داد و حالا از التهاب و دردش کم شده. ولی خوب نشد. اما حال روحی ام بهتر است.

یک عالمه چیز دیگر هم بود که میتوانستم تعریف کنم، یا خیلی کسالت بخش میشد یا چیزهایی بود که تعریف نکردنش بهتر است:)))

میروم ادامه داستان را، توی دفتر خاطراتم بنویسم!

 

 

 

پ.ن :

یک وقت ها فکر میکنم نباتِ مامان (دخترم) بعدها دوست خواهد داشت خاطرات روزمره من را بخواند؟ حتما خواهد داشت. اگر کسی به من بگوید مادرت روزانه خاطره نوشته از حوالی 25 سالگی اش، با سر میروم که بخوانمشان.

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پاییز

یه لقمه از اتفاق ها و مشغولیت ها

یا عزیز

 

این مدت در حال شرکت تو یه دوره مجازی ام. چند فصله. فصل اولش زمستون بود که دخترکم تازه دنیا اومده بود. مجازی بود و صوت میدادن تو هفته دو روز.

یادمه دخترم کوچیک که بود، با صدای آقای نخعی ( استاد دوره) میخوابوندمش:)) صوت رو موقعی که بچه رو پام بود پخش میکردم . فصل اول رو به مناسبت پایان ترم سخت سوم ارشد برا خودم هدیه گرفتم. ترمی که توش باردار بودم و امتحان های پایان ترم رو در حالی که تازه زایمان کرده بودم و بچم کولیک داشت و حسابی گریه میکرد تا صبح، دادم. به مناسبت این ترم، به خودم این دوره رو جایزه دادم و چند تا هدیه کوچولوی دیگه ( یه نشان کتاب نهنگ، دو تا کاغذ کادوی خوشگل...من با همین چیزای ساده، خودمو خوشحال میکنم:)) )

حالا فصل دومش هستیم.

دوره « روایت انسان»

نمیدونم باهاش آشنایید یا نه. ولی خب یکی از بهترین کارهایی که من برای خودم کردم، گرفتن این دوره بود. واقعا واقعا ازش راضی بودم.

حالا الان قصد داشتم یکی دیگه از دوره های مدرسه مبنا رو شرکت کنم که تو روند پرداخت به مشکل خورد و هنوز درست نشده. ظرفیتش هم محدوده :/ امیدوارم تا کارم اوکی نشده، ظرفیت تموم نشه :(

 

 

+کتابی که این روزها میخونم: مثل نهنگ نفس تازه میکنم.

از نویسنده ای ایرانی.

اول به خاطر اینکه توی اسمش از کلمه « نهنگ» استفاده شده بود و عکس جلد صفحه خوشگلش توجهم جلب شد. بعد خلاصه کتابو خوندم و برام جذاب اومد. و بعد ترش، رفت تو تخفیف کتابای طاقچه، با 50 درصد تخفیف خریدمش و بعد از مدتها که حس درست و حسابی و پیوسته کتاب خوندن نداشتم، شروع کردم به خوندنش و به خاطر جذاب بودن قلم نویسنده و حس آشنا پنداری با شخصیت اصلی که یه « نو مامان» هستش، خیلی سریع تا 50 درصدشو خوندم حدودا. ولی یهویی به خاطر مشکلایی که مستوره با امیریل داشت و منو یاد مشکلات خودم یا اطرافیانم مینداخت، خیلی مزه تلخ گرفت ذهنم... انقدر که اعصابم خورد شد و موقتا کتاب رو رها کردم تا « مثل نهنگ، نفس تازه کنم.»

 

 

+سریالی که میبینم: ریپلای 1988

میدونم قبلا هم گفتم که این سریال رو شروع کردم. ولی واقعا واقعا عالیه و به خاطر مشغولیت های مختلفی که این مدت برا خودم درست کردم، مثل مورچه دارم میبینمش :)) یذره یذره :)) و البته آخراشم

اگر میخواید ببینید از یه فیلم کره ای خوشم اومده یا نه، ببینید اسم هاشون و حفظ کردم یا نه! همین که الان اسم 90 درصد شخصیت های فیلمو حفظم ینی خیلی خوشم اومده ازش.

 

 

+آخرین فیلمی که دیدم: yes day

امتیاز IMBD پایینی داشت ولی به خاطر ایده داستانش دیدمش. و خب به نظرم واقعا بدم نبود. نمیدونم چرا امتیازش انقدر پایینه.

روز « بله» گفتن روزیه که پدر و مادر هایی که خیلی سخت گیر هستند، توی اون روز در چارچوب یه سری قوانین، به همه درخواست های بچه ها بله میگن.

قانون ها چیزاییه مثل این که نباید درخواستشون خلاف قانون باشه

یا نباید خطر جانی داشته باشه و...

یه پدر و مادر سخت گیر رو داریم که 3 تا بچه دارن و تصمیم میگیرن یه روز بله گفتن بهشون بدن. و روزشون خوب و خاطره انگیز سپری میشه.

جالب بود.

یه جاهایی واقعا کیف کردم باهاشون. ولی خب یه جاییش که دیگه ترررر خورده بود به خونه زندگیشون بعد مامانه میگفت مشتاق روز بله گفتن بعدی ام، حس میکردم مخ مامانه پاره سنگ برداشته :))) اونجا من فقط خدارو شکر میکردم که دیگه داره این روز تموم میشه! :)))

البته بعید میدونم بچه من خیلی احتیاجی به یس دی داشته باشه. چون آدم خیلی « no no» گویی نیستم :)))

نمیدونم البته. چون بچم خیلی کوچیکه. ولی حداقل با خواهرزاده هام که اوکی بودیم و انقد سخت گیر نبودم. حالا بچه خود آدم متفاوته و همش پیشته و ممکنه بره رو مخت و فلان:)))

 

 

+ کتاب چاپی ای که دارم میخونم : ایکیگای

دو قرنه دارم میخونمش و مثل حلزون آروم پیش میره. واقعا ازش خوشم نیومده و صرفا چون پول دادم و خریدمش دارم ادامه میدم خوندنش رو :)))

نمایشگاه پارسال من این کتابو فک کنم حدودای 65 خریدم. تموم کنم خوندنش رو دوس دارم 10 تومن بفروشمش :)))) قد 10 یا 20 تومن مفید بود فقط:))) حداقل تا اینجاش :)))

 

 

+ مشغولیت این روزهام تو مجازی: گروه صمیمیا و کانالی که به تازگی ادمینش شدم.

گروه صمیمیا یه گروه از ماماناییم که 1401 مامان شدیم و اونجا باهم حرف میزنیم. تو این مدت که گروه و تشکیل دادیم جوری همش حرف زدیم و عکس دادیم و فلان، که الان همه حدودی همو میشناسیم :))

 

و ادمینی رو هم دوس داشتم تابستون امسال امتحان کنم. فعلا آزمایشی ادمین کانال یکی از فامیل شدم ببینم چجوره.

 

تمام

 

لحظاتتون پر از یاد خدا.علی علی

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
پاییز

لوث شدن ماجرا

یا محبوب

 

یه وقتایی بعضی افراد سلطان لوث کردن چیزهای زیبا ان :))

و مطلبی که امروز میخوام در موردش حرف بزنم، یکی از همونا بود که تو ذهنم کلی باهاتون در موردش حرف زدم ( حتی تو یادداشت هام براتون یه تیکه هایی نوشتم. ولی چون به دلم ننشست پستش نکرده بودم ! )

 

بذارید توضیح بدم براتون

من عاااشق هری پاترم.

ولی از بعضی پاتر هد ها متنفرم :)))

در عین حال حرف زدن در مورد هری پاتر، با بعضیا برام شیرین و دلچسبه.

حالا اونایی که بدم میاد چه ویژگی ای دارن ؟

تو جای نامناسب، و با افراد و مخاطبین نامناسب، قسمتای خیلی طلایی و ویژه فیلمی که یه قسمت از قلب منه رو میان بیان میکنن. انگار ارزش اون سکانس، با این نوع گفتن، لگد مال میشه.

کاَنَّهُ نقطه اوج یه جاده رو، قبل اینکه بقیه حرکت تو مسیر رو آغاز کرده باشن یکدفعه بذاری پیش پاشون ! بدون اینکه برای کسب اون لذت، مقدمات لازم فراهم شده باشه!

 

 

برگردیم به مثالم: فک کن با کسی که هیچ آشنایی ای با دنیای جادویی هری پاتر نداره، یهو بیای از نبرد نهایی و ورد « آوداکداورا» حرف بزنی و دوئل هری و لرد ولد مرت. خب اون فرد، نه میدونه که لی لی و جیمز پاتر با همین ورد کشته شدن، نه میدونه اون علامت روی پیشونی هری تو همون واقعه به وجود اومده، نه از تاثیر این ورد تو کل داستان مطلعه. هدر دادی داستانو . نقطه اوج رو لوث کردی ...

 

یا اینکه بیای بدون اینکه طرف مقابلت علاقه خاصی به دنیای نهنگ ها داشته باشه، بدون اینکه قسمت به قسمت و دقیقه به دقیقه با وکیل وو خارق العاده آشنا بشه، یهو بزنی رو میز و بگی « اییییسی میدا» و بعد برای توضیح حرکتت، بگی یه فیلمه بود، چنین و چنان، یه تیکه اش وکیله این کارو میکنه...

کیوت بودن وکیل وو چی؟ ارزش شکوهمند اون لحظه که با دوستش داشت ایسی میدا رو تمرین میکرد چی؟ اینکه یه دختر اوتیسمی تونست یه جا تو دادگاه حسی رو ابراز کنه و خشمگینانه حرف بزنه چی؟! رسما از جذابیت داستان کم کردی اینجوری :((

 

و برای همین، آدم هایی که انقدر راحت در مورد نقاط اوج حرف میزنن و با دادار و دودور عکس لحظات خاص این فیلم ها رو پخش میکنن و کلیپ های حساس دقیقا تو اوووج داستان میسازن و به شکل بی سلیقه ای، هرجا هر نقطه ای از داستان رو که خواستن تعریف میکنن، نارحتم میکنه.

خوشم نمیاد با اینا علاقه مشترک داشته باشم! چون خرابش میکنن...

 

سر همین، یه دختره که تو اینستا داشتمش و معرفی فیلم و کتاب میکرد، خیلی نارحت شدم که در مورد وکیل وو به شکل غیر ویژه و غیر ظریفی، مجموعه استوری گذاشت و از فیلم تعریف کرد. حس کردم یه قسمت از درهای قلبم، روی افرادی که شاید شایسته نبودن باز شده و حالا تعداد افرادی که با هم تو این فیلم شریکیم بیشتره...

 

منظورم انحصار طلبی تو آثاری که دوستشون دارم نیست.

فقط حس میکنم هر اثر، مخاطب خاص خودش رو داره! اگر شکوهمنده و اون مخاطب شکوهش رو درک نمیکنه یا باهاش همراه نشده، نبینتش برام راحت تره!

مثلا من به هر کسی، دو سه تا کتاب تخیلی خفنی که خوندم رو معرفی نمیکنم! چون حس میکنم توی وصف نمیگنجه که چقدر زیبا و نفس گیرن! و اون افراد، آدمایی هستن که به اندازه کافی به اون کتاب اجازه نمیدن از خودش دفاع کنه، و جرعه ای ننوشیده میگن این کتاب ما رو سیراب نمیکنه و علیه یکی از زیباترین کتاب هایی که خوندم، صحبت میکنن که ناراحت کننده است!

 

 

البته در مورد پروسه معرفی کتاب / فیلم/ سریال/ آهنگ حرف های بیشتری دارم.

برای این پست کافیه و حتی شاید زیاد نوشتم :)) ولی حس میکنم تا یه جایی، منظورم رو رسوندم.

 

لحظاتتون پر از یاد خدا. علی علی

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پاییز