زندگیِ دور و بر ما

کلبه جدید "پاییز و بهار"

کنکور ارشد

یا حسیب

 

سلام بعد مدتها :)

 

+ بعد از کلنجار های فراوان با خودم و دوستم، من بالاخره دقیقه نود کنکور ارشد دادم. فرصت نکردم بخونم. مجبور بودم برا امتحانا بخونم و مقاله بدم.

چند روز آخر خوندم و رتبه ام شد 81.

مجاز شدم و اینها...

فردا آخرین مهلت ویرایش انتخاب رشته است.

و من هنوز به خاطر یکی از مقاله هام، فارغ التحصیل نشدم :(((

این ینی چی؟

ینی من حالا اگر انتخاب رشته کنم و یه رشته ای روزانه قبول شم و تا 31 شهریور فارغ التحصیل نشده باشم، سال بعدم نمتونم کنکور بدم و امسالم قبولیم مردود اعلام میشه :(((

هق :((

از اون طرف من برای مقاله 2 هنوز موضوع ندارم حتی :(( هق دوم...

خلاصه اوضاع خیلی شلوغه. لطفا دعام کنید.

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱
پاییز

خوشحالی تو رو دوست دارم. اما خوشحالی خودم رو هم!

یا الله

 

سلام :) خوبید؟

 

 

+امروز امتحانامون شروع شد. اولیش و دادیم. دومیش هم یکشنبه است.

حس میکنم آخر سر امتحانای همهههه تموم میشه و من هنوووز دارم امتحان میدم :))

 

+ یک مسئله ای که منو خیلی اذیت میکنه، حسادته. چه دیگران رو در حال حسودی کردن ببینم و چه خودم به چیزی حسودیم بشه.

خداشاهده انقدر از حسودی بدم میاد که وقتی حس میکنم داره به چیزی حسودیم میشه واقعا اذیت میشم.

حسادت چیزیه که اول ایمان خود فرد حسود رو میخوره. کیه که دوست داشته باشه به خاطر خوشی دیگران ، انقدر ذهنش درگیر شه که از زندگی خودش بمونه؟

حالا دوز حسادت ها قطعا متفاوته ها.

اما کلا چیز بسیار مضریه برا آدم.

این چند روز، یه بنده خدایی رفت سفر. بعد امروز زنگ زده بود. گفت آره رفتیم بیرون و اینا. جات خالیه.

همش میخواستم براش خوشحال باشم که رفته بیرون. اما باز تو ذهنم حس بدی میومد که خب چرا؟ در حالیکه من امتحان دارم و از یه سرماخوردگی کلافه کننده تازه نجات پیدا کردم و به شکل معتاد گونه ای از بعد امتحانم سرم تو گوشیمه تا یه سری چیزهای مختلف رو فراموش کنم از یه نرم افزار به یکی دیگه، از اون ده بار سر زدن به وب که آیا کسی برام کامنت نذاشته؟ آیا کسی مطلب جدیدی نذاشته؟ آیا کسی کامنت های منو تایید نکرده؟ بعد تو زنگ میزنی میگی آره خیلی خوش میگذره و جات خالی؟ لعنتی من به این بیرون رفتنه خیلی احتیاج دارم. اما حتی جون ندارم از جام بلند شم برم بقیه کارهای واجبی که دارم و انجام بدم. حال ندارم برم تفریح ( البته در حال حاضر کسی که باهام پایه باشه هم ندارم و باید اگرم میخوام برم تنهایی برم و خب همین انرژی بیشتری میخواد. میدونِی؟ مثلا وقتی یکی دیگه میخواد بره و تو فقط همراهی، دیگه یا به خاطر قولی که بهش دادی پا میشی بالاخره یا خودش بهت انرژی میده. اما وقتی منبع انرژی خودت، خودت باشی یکم سخت میشه تو این قضیه. وگرنه من هیچ مشکلی با تنهایی تفریح کردن ندارم.)

بعد برای اینکه به طرف فکر نکنم رفتم نشستم به دیدن یه انیمه ای که تازگی شروع کردم.

این وسط تو پرانتز بگم که انیمه ها، با اینکه خیلی کم پیش میاد کاملا باب میل من باشن، اما چون قسمت هاشون خیلی کوتاهه واسه وقتایی که میخوام سریع از یه حس و حالی در بیام و یه استراحت کوتاه فکری داشته باشم خوبن. این که الان دارم میبینم هر قسمتش 24 دقیقه است. که دو دیقه اول و دو دیقه آخرشم فقط تیتراژه :))

 

 

من باب راه های رهایی از حسادت میفرمان که :« از نعمت های طرف تعریف کنید. تو خلوتتون از خدا برای اون طرف نعمت های بیشتری بخواید. »

 

و در حقیقت آیا من واقعا میخوام طرف نره تفریح؟ یا میخواستم منم پیشش باشم؟ قطعا دومی درست تره برا این موقعیت من.

اما با این حال این حس بدی که از خوشحالی طرف دارم باز قابل توجیه نیست!

 

همین.

نظر شما چیه؟ چه میکنید برای حسادت نکردن به افراد؟

و ایده ای ندارید برای کمک به من؟

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پاییز

کارهای خرد کوچک موجب سبکی خاطر

یا حبیب من

 

سلام

استاد مقاله رو که با اشکالات برام فرستاد، از وقتی تصمیم به اصلاح گرفتم مریض شدم. همش یا بدن درد داشتم یا از خستگی زود به زود میخوابیدم.
چند روز پیش رفتم برای اون قسمت هایی که گفته بود بی ربط به موضوع مقاله هستند، فیش برداری جدید کردم و مطالب نو در آوردم. امروز هم بعد چند روز نشستم به جا دادن مطالب جدید و اولین ویرایش!
کلا 4 تا سرتیتر رو اصلاح کردم. زمان زیادی هم نمونده. امتحاناتمون دیگه نزدیکه. 3 تیر اولین امتحانه. میخواستم امروز بکوب بشینم پای مقاله و تا جای خوبی پیش ببرم. اما بدنم هنوز کشش زیاد تمرکز کردن روی یک چیز رو نداره انگار. فعلا که در حدی خسته شدم دوباره حس بی جونی میکنم و لب تابو خاموش کردم به جاش یکم کارهای خونه رو پیش ببرم.
شاید بعد از پختن شام و شستن این چند تا ظرف که تو سینکه، حوصله ویرایشم دوباره اومد و نشستم چند صفحه دیگه رو هم درست کردم.
برای خلاصه های تفسیر نگرانم. خیلی عقبم و اگر بخوام روز امتحانش بنویسم تازه خیلی وقت گیر و مسخره میشه دیگه. فرصت خوندنش نصف میشه!
کلی تصمیم داشتم مطالب مختلف بنویسم اینجا اما باز همین کارهای ریزی که انجام دادم و نوشتم. انگار شده صفحه "گزارش کارهای خرد و کوچکی که باید انجام شود تا احساس سبکی خاطر کنم"


همین.
لحظاتتون پر از یاد خدا
علی علی 

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
پاییز

نفس تب دار

یا طبیب

 

خوابی دیده بودم. کابوس بود. میانش از خواب میپریدم و باز مثل کسی که ناگزیر است انتهای قصه زندگی اش را دنبال کند میخوابیدم. هربار از ادامه کابوسم، داستان را در خواب دنبال میکردم.
بعد از اینکه بالاخره تواستم خودم را، هشیار و غم آگین، از رختخواب جدا کنم، حس درد میپیچد توی پایم.
صبحانه را به زحمت میخوریم. جمع کردن سفره می افتد به گردن همسر. روی مبل دراز میکشم و پایم را استراحت میدهم. ضعیف شده و دردش هم بیشتر.
قرار بود برویم خانه مامان. بابا از سفر برگشته و ندیدیمش.
 روی رختخوابی که هنوز جمع نکرده ام به نوشتن کابوس دیشبم مینشینم. همسرم چندین بار یادآوری میکند که زودتر بلند شوم برویم. میگوید مامان اینها گفته اند ناهار آنجا باشیم و حالا هم دیر شده. می‌گویم :"صبر کن. کار واجبی دارم."
به کسی که عجله دارد نمیشود گفت که دارم خواب دیشبم را مینویسم. چون ضرورتش را متوجه نخواهد شد. اما از آنجایی که خواب مثل اثر یک عطر میماند و معلوم نیست خوابی که دیده ای از آن عطر های ارزان بوده که سریع میپرد و بعد چند دقیقه(تو بگو 1 دقیقه حتی) هیچ چیز از خوابت به یاد نداری،یا از آن عطر های خوب و اصیل است که حتی اگر ننویسی اش، تا سالها خوابت را به یاد داری و حتی با جزئیات میتوانی تعریف کنی.
میدانستم که خوابم، یک عطر تند با ماندگاری نهایت 1 ساعت است. اگر نمینوشتمش هیچ چیز دیگر یادم نمیماند.
بالاخره نوشتنم را تمام میکنم و سریع لباس عوض میکنم که برویم. همین حین رختخواب را جمع میکنم و ماسک میزنم برویم.
سوار موتور، هرجا باد به سرم میخورد و سرعتمان بیشتر است، در قسمت فوقانی سرم درد میپیچد. سرما خورده ام حتما.
آخر شب، تب کرده ام و بدن دردم شدید تر میشود. نصفه شب میروند برایم از داروخانه شبانه روزی استامینوفن میخرند. یک ساعت بعد خوردنش دردم آرام شده.
اما 6 صبح با گلو درد بیدار میشوم. اوضاعی شده است. حالا مشکوکم به کرونا گرفتنم. تبم از 38 پایین نمی‌آید. پاشویه و دست و صورت را شستن پی در پی فایده نداشته. امشب که دکتر رفتیم گفت احتمالا سرماخوردگی ساده گرفته ای. اکسیژن خونت بالاست، سرفه نمیکنی و... اما باز احتیاط کن. فاصله، ماسک و...
حس میکنم اگر بخوابم، باز کابوس میبینم.
نفس میکشم....
داغی نفسم انتظار دارم پشت لبم را بسوزاند. اما هیچ نمیکند.
نفس میکشم....
یادم می افتد به یکی از دوستانم، هروقت (حتی به اعتراض و تلخی) پیام بلندی برایم نوشته بود که چاشنی ادبی زیبایی داشت، یادآوری میکردم که نویسنده قهاری هستی.
نفس میکشم...
هیچ وقت حتی در قبال پیام های لطیف ادبی ام نگفت قلم زیبایی دارم یا نه. فکر میکنم یک بار گفته بود قلم من، در سلیقه او نیست...
نفس میکشم...
از تأثیر کلد استاپ، کم کم خوابم میگیرد. بدن دردم کم شده و تبم پایین آمده. دیگر نفسم داغ نیست. حالا نفسم را، به تعداد نفس کشیدنم حس نمیکنم. آدم تا وقتی نفسش داغ نباشد تک تکشان را حس نمیکند. برای درکِ نفس کشیدنش باید انگشتش را بگیرد جلوی بینی اش.
هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است...
از دیروز تصور میکنم یکدفعه بیهوش می افتم روی تخت. فکر میکنم به هذیان گویی می افتم و حرف های بی ربط میزنم. اما هیچکدام اتفاق نمی افتد.
متن، وصله پینه و بی ربط به نظر میرسد...
مثل متن یک آدم تب دار.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پاییز

خسته تر از آنکه بگویم چه شده

یا اشرف من کل شریف

 

 

نشسته ام و با آرامش بولت ژورنالم را ورق میزنم. به صفحه ای میرسم که همه درس ها را نوشته بودم و نوشته بودم از هرکدام چقدر عقبم تا جبرانش کنم.

حالا ترم تمام شده و هرکدام خواستم را ادامه دادم. به این صفحه به دقت نگاه نکرده بودم تا امروز.

چشمم میخورد به عنوان مقاله پایانی و یاد ایمیلم می افتم. استاد راهنمایم از آن استاد هاییست که خیلی دیر به دیر ایمیلش را چک میکند. حدس میزنم هنوز ایمیلم را نخوانده باشد.

تیری است در تاریکی دیگر. ایمیلم را در گوشی ام باز میکنم. شاید جوابی داده باشد.

با جواب ایمیلم رو به رو میشوم.

حالا استرس گرفته ام. قلبم تند میزند. لب تاب را باز میکنم و آنجا وردی که استاد فرستاده و در ایمیلش نوشته مقاله به اصلاحات کلی احتیاج دارد را باز میکنم.

از چکیده و مقدمه ایراد گرفته.

در متن اصلی جا به جا نوشته چه ربطی به موضوع مقاله دارد؟

این جمله را دائم تکرار کرده.

از یک صفحه ای به بعد را که اصلا هیچ چیز ننوشته! یک جاهایی هم نوشته از منبع دسته اول استفاده کن. یک جاهایی هم نوشته ارجاع کو؟

یک حجم عظیمی از ناامیدی مینشیند روی دوشم.

اگر ویرایشش نکنم حتی نمره قبول هم نمیگیرم چه رسد بالای 15.

و حس میکنم انرژی اصلاح کردنش را ندارم.

بگذریم از دلایل دیگری که امروز دو، سه بار اشکم را درآورد. من حوصله هیچ کدام را ندارم. نه پیگیری این قضایایی که امروز را درگیرشان بودم نه پیگیری مقاله ام.

نمیشود فقط نمره قبولی را بدهد و رهایم کند؟ ..../

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پاییز

آفرین به تو پاییز!

یا اخبر من کل خبیر

ای با خبر تر از هر آگاه

 

 

بالاخره اولین مقاله ام رو فرستادم برا استاد. در حالیکه به شدت به نظرم جای کار داشت و چیز دندون گیری در نیومده بود. اما از اونجایی که فرصت چندانی نمونده و همین حالاش هم یه ترم ارسالش رو عقب انداخته بودم گفتم بفرستم حالا استاد یه بررسی کنه شاید زمان داد برای ویرایشش بهم.

میشه بالای 15 بده بهش؟ لطفا لطفا :(

 

 

یه مقاله دیگه رو هم امروز ویرایش نهایی کردم فرستادم.

قشنگ حس میکنم دو تا سنگ بزرگ از رو دوشم برداشتن.

مونده تموم کردن خلاصه ها برای یکی از درسا و 4 تا تمرین عربی معاصر.

 

 

تو اینستاگرام یکی از بولت ژورنالیستا یه چالش گذاشته برای خرداد خودش و فالوراش. اسرا بوژو. نمیدونم میشناسید یا نه.

من این دختره رو نداشتم. دیروز تو پیج زهرا نجاری یه کامنت گذاشته بود. استوری هاشو دیدم متوجه شدم چالش دارن با فالوراش.

بعد از اول خرداد استوری های چالش و هایلایت کرده بود. دیدمشون. چالشش واقعا خوب بود به نظرم. خصوصا یه روزش که قرارشون این بود که برن سراغ کارهای عقب افتاده وقت گیر یا سختی که حوصلشو ندارن و معمولا میندازن بعدا انجام بدن. 

بعد امروز گفتم بشینم منم این مقاله ها رو بالاخره سر و سامون بدم و از غول نوشتن چکیده و مقدمه و نتیجه بگذرم ( بدنه اصلی رو نوشتن انقدر سخت نیست که نوشتن چکیده و اینا وقت میبره.)

خلاصه نوشتم و منابع و سر و سامون دادم و کم و کسری ها رو پیدا کردم و اینا .

چالش امروزشون این بود که اهداف ماهانه ای که اول ماه نوشتن تو بولت ژورنالشون رو نگاه کنن ببینن کجای کارن. اگر براشون اقدامی نکردن زودتر شروع کنن که دهه آخر خردادیم.

من همشو شروع کرده بودم حدودا. فقط این ماه خیلی کم کتاب خوندم که شاید بتونم این چند روز یه کتاب دیگه تموم کنم و همین.

حتی نمیخوام به خودم سخت بگیرم که نهههه حتما اون تعدادی که برا این ماه گذاشته بودی رو بخون.

چون الان اولویتم کارای آخر ترم و درسایی که لازمه دوره بشن و مقاله و خلاصه و ایناست.

 

 

گفتم ارشد ثبت نام کردم؟ گفتم به اندازه یکذره هم ننشستم برا کنکور بخونم؟ گفتم اواسط مرداد کنکور داریم و من 22 تیر تازه امتحانام تموم میشه؟

شت.

 

 

چند روزی یه مهمون عزیزی داشتم که امروز رفت. دلم گرفته.

بخوابم که دلم باز شه یا یه چی بخورم؟ :)))

 

لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
پاییز

حق / نهج البلاغه

یا ابصر من کل بصیر

 

سلااااام :)

 

امشب داشتم یه صفحه ای از نهج البلاغه رو میخوندم. ( خطبه 216) بعد دیدم خیلی خطبه قشنگ و مناسب موقعیتیه به نظرم.

خواستم بگم شما هم بخونیدش، بعد بیاید باهم درموردش حرف بزنیم.

اما معمولا این که یه نفر میگه برید بخونید افراد حوصله نمیکنن برن سراغش. چند قسمت که خودم علامت زدمشون رو فعلا مینویسم براتون و نظر خودمم مینویسم.

اما شما کاملش رو تو خود نهج البلاغه بخونین ان شاءالله :

 

حق، اگر به سود کسی اجرا شود، ناگزیر به زیان او نیز روزی به کار رود. و چون به زیان کسی اجرا شود روزی به سود او نیز جریان خواهد داشت.

این جمله به نظرم در عین امید بخشی، برای آدم یه هشداره. حتی اگر الان حق به نفع توعه فکر نکنی همیشه تو داری درست میگی و بقیه اشتباه.

اما خدا آدم و کمک کنه که همیشه حق پذیر باشه. یکی از بهترین دعاهاست به نظرم . چه جذابن انسان های حق پذیر... به خدا :))

ولی این جمله استثنائش تو اهل بیت علیهم السلامه. که همیشه حق با اونهاست. و هیچ وقت حقی به ضرر اونها نمیشه. چون معصوم هستند و عین حق. « علیٌ مع الحق و الحق مع علی»

 

در میان حقوق الهی، بزرگترین حق، حق رهبر بر مردم و حق مردم بر رهبر است....

این جمله مقدمه همون بیان مشهوره که احتمالا همه شنیدید :« زمامداران اصلاح نمیشن مگر با اصلاح رعیت و رعیت اصلاح نمیشه مگر با اصلاح زمامدارانشون.» 

یه چیزی که وجود داره اینه که آدم حواسش به وظیفه اش باشه. به حقوقی که به گردنشه.

برای اصلاح زمامدار هم البته باید تلاش کرد. اما نباید موجب این بشه که آدم ها وظیفه خودشونو کلا یادشون بره.

 

مردم از اینکه حق بزرگی فراموش میشود، یا باطل خطرناکی در جامعه رواج می یابد احساس نگرانی نمیکنند!

وای که این جمله چه ملموس و دردناکه... 

جمله عربی قسمت اولی که نوشتم میشه :« فَلا یُستَوحِشُ لِعَظیمِ حَقٍ عُطِّل »

یستوحش، از ریشه وحشت میاد. مردم وحشت نمیکنن وقتی یه حق بزرگ فراموش میشه...

خدا ما رو از فراموشکاران قرار نده ان شاءالله

 

همین ها فعلا :)

 

لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
پاییز

بعد از سه سال....

یا اَحَبَّ من کل حبیب

ای دوست دار تر از هر دوست دار

 

 

یه مدت، دوستایی که تو بیان دنبالشون میکنم خیلی تند تند پست میذاشتن. تعامل مون رفته بود بالا. این تعامل و زیاد پست گذاشتن من رو خیلی تشویق میکرد به پست متقابل گذاشتن و حرف زدن در زمینه های مختلف! بهم ایده میداد. انگیزه میداد و....

بعد یکم فعالیت شما کم شد، به تبعش فعالیت من هم!

الان مهناز چند وقته پستی نذاشته؟ فاطمه یدونه بعد مدتها منتشر کرد، نورا خیلی کمتر یه چیز مینویسه ( یه مدتم که غیر فعال کرده بود وبو) و...

 

 

+این مدت ، دو تا سینمایی ایرانی دیدم!

جشنواره فیلم فجر سال 97 ، جزء جشنواره هایی بود که بسیااار دوست داشتم برم . دوستم بلیتشو گرفته بود. برا یکی دوتاش بهم گفت باهم بریم. درجا اون یکی دوتا ما مهمون داشتیم و نشد. خلاصه هیچی و ندیدم. بعد اختتامیه شو جوری زوم شده بودم تو تلوزیون نگاه میکردم انگار خودم جزء رای دهندگان بودم یا یه اثری داشتم اونجا.

بعد در طی اکران واسه جشنواره ( قبل اکران عمومی) هرکس نقد و نظر میذاشت میخوندمشون. اسکرین میگرفتم که بعد از اکرانشون فیلما رو ببینم.

خلاصه سه سال گذشت و من این هفته دو تا از فیلمای جشنواره فیلم فجر 97 رو دیدم!

 

اولیش متری شیش و نیم

دومیش دیدن این فیلم جرم است.

 

و انقدر دیگه احتمالا تو این سه سال در مورد این فیلما شنیدین که لازم به معرفی نباشه!

البته از جشنواره اون سال فیلم های « شبی که ماه کامل شد» « پاستاریونی» « سرخپوست»  رو هم دیده بودم قبلا.

 

 

همین :)

لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

 

۱۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
پاییز

حالا اگر خوابم برد...

یا حبیب

 

دارم با خودم فکر میکنم امروز، چه روز پرکاری بود برام. دیشب شام مهمون داشتم. به خاطر ممنوعیت های تردد مهمونی های شام که میگیریم تازگی میمونیم خونه میزبان و بعد صبحانه فرداش میریم خونمون (و دختر. من از این قضیه خیلی خوشم میاد :)) در حالت عادی تو این روزهای شهر نشینی کی شب میمونه خونه بقیه؟ :) )

مهمان ما هم موند. صبحانه خوردیم رفتند. پرتو هم دیشب پیش ما بود. موند تا ناهار.

و خب با اینکه مهمونی بسیار لذت بخشی بود (یه مهمونی تقریبا 24 ساعته دوست داشتنی) اما خب پرکار هم بود.

بعد از رفتن مهمونها، به خودم گفتم پاییز! الان نخواب. دم غروبه حال روحیت بد میشه اصا مکروهم هست.

بیدار موندم تا اذان. دیگه بعد نماز (با اینکه احتمالا اون موقع هم زمان خوبی نیس) دیگه چند دقیقه ای خوابم برد (نیم ساعت شاید کلا.)

بعد که به خاطر یه تماس بیدار شدم، دیگه نخوابیدم.

 

حالا کارهای این وسط، بجز کارهای معمول خونه:

بولت ژورنالم و برا خرداد آماده کردم و اردیبهشت و بستم و جمع بندی کردم

یه لباسم که نخی بود و تا حالا نشسته بودمش و باید با دست میشستمش چون احتمال میرفت رنگ پارچه رو پس بده، شستم (و باید بگم کلییی رنگ پس داد و خوشحالم که با بقیه لباسا نریخته بودم تو ماشین!)

گفتم یکم صوت های عقب مونده یکی از درسا رو تطبیق بدم.

همونطور که داشتم میگفتم :این ترم خداروشکر خیلی صوت عقب ندارم. آخیش.

میرم گوشی و میارم.

و با 12 تا صوت تطبیق نداده مواجه میشم. وحشتناک بود 😂 دوتا شو تطبیق دادم و دیدم ساعت شده 3 شب! برو بخواب دختر 8 کلاس داری.

اومدم بخوابم یادم افتاد 9 کلاس دارم :)))

 

حالا اگر خوابم برد.... 

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پاییز

آشفته سریم، شانه دوست کجاست؟

یا اقرب من کل قریب

 

بعد همایش آنلاین، سر جام دراز کشیدم و به همه چیزهایی که مثل هیولاهای ترسناک تو ذهنم بالا پایین میرفتن فکر کردم.

حس کردم خیلی گشنمه. بعد گفتم خب... ناهار چی درست کنم؟ ( این سوال چی درست کنم به جرأت خودش از هیولاهای ترسناک منه! از اینکه ندونم میخوام چی کار کنم میترسم...)

حس کردم هرچی درست کنم گرسنگیم برطرف نمیشه. حس کردم گرسنه غذای مامانمم...

یادم افتاد امروز، فردا مامان اینا میخوان برن دیدن مادربزرگم .معلوم نیست چند روز بمونن. معلوم نیست چند روز نبینمشون. دختر! کار جهان کلا معلوم نیست.

بعد گریم گرفت.

فکر کردم پا میشم یه غذای ساده برا ناهار درست میکنم. به همسرم پیشنهاد میدم بریم خونه مامان اینا. اگر کار داشت اذیتش نمیکنم. خودم میرم بعدازظهر یه سر بهشون میزنم.

همونطور دراز کش درحالی که بغضم داشت وزن اضافه میکرد صورتمو برگردوندم سمت همسرم. گفتم :« ناهار بریم پیش مامان اینا؟»

گفت :« چرا؟» ( همیشه آخر هفته ها میریم. یکدفعه وسط هفته...)

گفتم :« میخوان برن پیش عزیز جون. دلم براشون تنگ میشه.» ( نگفتم بغضم الان هم به سه کیلو و هفتصد رسیده)

گفت:« بریم.»

انتظار نداشتم انقدر زود موافقت کنه.

زنگ زدم مامان اینا اطلاع بدم. بابا برداشت. حین حرف زدن بغضم میرفت و میومد. گفتم مامان هست؟ تا شاید با تغییر مخاطب راحت تر حرف بزنم ( تصور اینکه دخترتون زنگ زده بهتون یکدفعه وسط حرفش بغضش بشکنه و زار زار گریه کنه اصلا خوشایند نیست. در حقیقت ترسناکه)

مامان تلفن و برداشت. به زحمت موضوع و گفتم.

حالا هم نشستم تو اتاق گریه میکنم و فکر میکنم که تموم میشه دختر! تا آخر ترم چقد مونده مگه؟ تا مرداد چقدر؟ رها کن...

 

 

پ.ن: کنکور ارشد ثبت نام کردم. تو وقت اضافه!

گفتن تا 25 ام مهلت دارید. من 26 ا، شب ثبت نام کردم.

 

پ.ن2: زمان حذف اضطراری گذشت و یه واحدی که اشتباه برداشته بودم رو حذف نکردم.

 

پ.ن3: بعد قضیه اون دندونم، از هر درد دندونی میترسم به حد فوبیا! خدا رحم کنه.

 

پ.ن4: این مدت دوتا کتاب جدید تموم کردم! چغک و معمولی مثل بقیه. هر دو محشر! باید براتون یه پست بذارم جمع بندی چیزایی که دیدم و خوندم و کنار هم بنویسم.

 

پ.ن5: بالاخره پست معرفی برای چالش طاقچه رو نوشتم تو ویرگول. خدا روشکر ، یه کار کم شد...

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
پاییز